حق مُسلم

 تمام قطعنامه‌ها را زیر پا گذاشتم

سانتریفیوژهای خودخواهی‌ت اما هنوز می‌چرخید.

تحریم نگاهت را شکستم

غنی‌سازی غرورت اما ادامه داشت.

تو، فراری از مذاکرات؛ بیگانه با توافق

پلوتونیومِ "سیمین" ِ لجبازی‌‌ت، خُردم کرد...

 

+ 15 فروردین 1394

- پلوتونیوم: فلزی است سیمین و نقره‌ای.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

برای 93 و اتفاقات تلخش

هرگاه واقعه مصیبت باری روی می دهد، شما یا در برابر آن مقاومت می کنید و یا تسلیم آن وضعیت می شوید. برخی از انسانها بسیار تلخ یا به گونه ای ژرف آزرده می شوند ... اما برخی دیگر بخشنده تر، خردمند تر و پر مهرتر می شوند. مقاومت درونی را می توانیم وضعیت منفی گرایی هم بخوانیم. شما در این حالت بسته هستید و به هر کاری که دست بزنید، مقاومت بیرونی بیشتری می آفرینید. تسلیم یعنی پذیرش درونی آنچه که هست.

شما در حالت تسلیم به روی زندگی گشوده هستید. در این وضعیت هستی جانب شما را خواهد گرفت و یاری بخش خواهد بود. وقتی از درون تسلیم می شوید و هنگامی که رها می کنید، بعد جدیدی از آگاهی به روی شما گشوده می شود. اگر عمل کردن ممکن یا لازم باشد، عمل شما با کل همسو خواهد شد و شعور خلاق از آن پشتیبانی خواهد کرد. آنگاه مردم و اوضاع یاری بخش و پشتیبان خواهند بود...همزمانی رویدادها رخ می دهد و در صورتی که امکان انجام عمل نباشد، شما در آن آرامش و سکون درونی که با تسلیم همراه است، قرار می گیرید.

(منبع متن رو نمی دونم)

+ 3 خرداد 1393

+ 26 مرداد 1393

+ 17 شهریور 1393

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

زیرزمین‌های سیاسی

واگن‌های مترو شباهت عجیبی به قدرت دارند و رفتار متروسواران، دَه‌ها متر زیر زمین این شهر، شباهت عجیب‌تری به رفتار سیاستمداران. همه ما خودخواهان، مستبدان و "صندلی‌دوستان‌ی"، هستیم که حتی در متروها هم به خودمان رحم نمی‌کنیم. واگن‌ها، بیشتر از آنکه واگن باشند، آینه تمام نمای استبداد تک‌تک ما هستند.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

فراموشی

آدمی از روزی به فنا می‌رود که بزرگترین اتفاقاتِ دنیوی، برایش عاداتی می‌شود پیش پا افتاده و روزمره. روزی که آدمی لذت نفس کشیدن را از دست می‌دهد و چشمانش را روی خوابها - این خزانه خاطرات و سرچشمه خلاقیت- به سادگی می‌بندد. خوابها...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :

بریده‌هایی از یک سفر

- شما ایرانی هستین؟

شوک زده به هم نگاه می‌کنیم. خنده روی لبهامون می‌ماسه. همزمان آب گلومون رو قورت می‌دیم و با شرمندگی و با یه تاخیر چند ثانیه‌ای می‌گیم بله؛ به فکر فحشی می‌افتیم که محمدحسین چند دقیقه قبلش داده بود!

- می‌تونید باهاش فارسی هم حرف بزنید. فارسی هم متوجه می‌شه.

نگاهمون دوباره می‌ره به سمت دخترک سه، چهار ساله. با چشمای عسلی و اروپایی.  حتی یک درصد هم باورمون نمی‌شد که ممکنه ی رگ این دختر ایرانی باشه. تا این فکرها از سرمون می‌گذره، مَرد (که یه جنتلمن واقعی بود) هم وارد گفتگو می‌شه: what are you doing in Doubai. واسش توضیح می‌دیم که یه تیم نیمه حرفه‌ای فوتبال هستیم و برای بازی اومده بودیم.

- "من اهوازی هستم ولی شوهرم انگلیسی‌ه". بعد با یه بغضی ادامه می‌ده: "داریم می‌ریم لندن. شما بر می‌گردید تهران"؟ حال خوبی نداشت. چند دقیقه قبل‌تر توی صف پاسپورت دیده بودمش که جنتلمن چطور اشکاشو پاک می‌کرد و دلداری‌ش می‌داد. شوخی ما هم با دخترک سه ساله حالشو بهتر کرده بود.

- "اسم این دخترم لیلی است. اسم اینم پرشیا". اشاره می‌کنه به بچه‌ای که توی کالسکه آروم خوابیده. تعجب می‌کنیم که چطور شوهرش اجازه داده اسم دو تا فرزندشون فارسی باشه. "خودش این اسمها رو انتخاب کرده. خودش فارسی رو خیلی دوست داره".

بازم توی فری‌شاپ همدیگه رو دیدیم. انرژی خیلی خوبی بود واسه خداحافظی. جواب خیلی از سئوالهامو توی همین فضای گرم و دوست داشتنی گرفتم. عشق رو به معنای تمام توی زندگی نیمه ایرانی - انگلیسی لمس کردم. انرژِی جنتلمن ولی عجیب بود؛ چشماش هم عجیب‌تر. دوست داشتنی. کلی معمای حل نشده توی اون چشمها باقی موند...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

درد دل

توی دو شب چهار خواب پی در پی دیدم که نسبت به سلامتیم هشدار داده. درست در اوج سرماخوردگی‌ای که سن و سالش به یک ماه رسیده! طولانی‌ترین دوره بیماری زندگیم. مشکل ولی نباید سرماخوردگی باشه. داستان یه جورایی نگران کننده شده واسه خودم. به هر حال مشکل هر چیزی که باشه، ریشه اش به همون "انجیر اردیبهشتی" بر می‌گرده. به هبوط‌های نیمه شب.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

 

باور بفرمایید هر چه می‌کشیم از حضرت بهشت است. از هفت طبقه‌ ی سرسبزی که جوی‌های شیر و عسلش لبالب جوشان است و برای رسیدن به این "موعود" چه جنایت‌ها که نمی‌شود! چه قتل‌ها، چه خون‌ها، چه اسیدها که ریخته نمی‌شود! چه حق‌ها که زیر پا گذاشته نمی‌شود. چه آرامش‌ها، چه خواب‌ها که با صدای طبل و نعره مداحان در خیابان در ساعت 12 شب پریشان نمی‌شود... چه بهشت‌ها که جهنم نمی‌شود!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

پاییز، بوی کاج‌هایِ قد کشیده می‌داد *

سیزده سال نبودنت را با دانه دانه انارها درد دل کردیم. سیزده در دوازده ماه‌ی که همه‌اش پاییز بود. همه‌اش مهرماه بود و کمرمان را بیشتر شکست. دخالت‌ها بود و دلمان را شکست...

 

* از آرشیو 92

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

تبعید اجباری

چیزی درونم می‌جوشد برای نوشتن از خواب‌هایم. برای نوشتن از قطره قطره نور ِ آگاهی که به چشمانم چکه می‌کند تا خودم را در تاریکی خوابهایم، شفاف‌تر ببینم. گاهی اما نور ِ بیداری، فیلم ِ خوابهایم را می‌سوزاند و صبح، قاتل خاموشی می‌شود برای تمام رویاها...

 

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

برای یک همکار و هم تیمی خوب

... صدای هق هق علی از آنطرف گوشی خرابم می‌کند. باور نمی‌کنم. قَسَمش می‌دهم. قسم می‌خورد. صدای گریه‌اش را هیچ وقت نشنیده بودم. مرگ یک "نفر" آنقدر شوکه کننده هست که اشک "صخره" را هم در بیاورد. تلفن را قطع می‌کنم. دستانم می‌لرزد. باورم نشده. دنبال یک دوست می‌گردم که خبر را تکذیب کند. شماره مهدی را می‌گیرم. خبر بهتری نصیبم نمی‌شود. مرگ نفر تکذیب نمی‌شود. مهدی هم پشت تلفن زار می‌زند...

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

برای این روزها و اتفاقات بدش

دانه دانه موهایم پرچم‌های سفیدی می‌شوند به نشانه تسلیم. دست‌هایم برابر "بمب‌های شوک" بالاست.

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

جادوی خوابها

غوغاست
در خط مقدم رؤیا.
خمپاره‌های محبت
پیاپی منفجر می‌شود
و آب، به خاکریز ِناخودآگاه، بسته!

 

+ 15 تیر 1393 - با محبت امیر نیمایی

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

 

آنچه در سکوت شکوفا می‌شود یکی دیگر از استعدادهای بشر است، استعدادی که از او موجودی جادویی می‌سازد.

* دون خوان متیوس

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

سراب

خیلی زودتر از آنکه کارنامه‌ها را دستمان بدهند رفوزه شدم. رفوزه خردادی. همین امروز؛ چهارم خرداد 1393. شرمنده‌ تو شدم مادر؛ نیازمند تو پدر...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

هبوط در نیمه‌های شب

انجیرهای کوچک و کال؛نخورده طعمشان را می‌چشید
اردیبهشت
بود و خوابهایم تیر می‌کشید...

 

24 اردیبهشت 93

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد