یبوست فکری!
بر باد رفته، رویایی!
بچه تر که بودم فکر می کردم وقتی خدمت سربازیم تموم بشه حداکثر 20 سالمه، یه خط سبیل پشت لب دارم و احیانا وقتی به خونه بر می گردم یک لباس خاکی رنگ تنم باشه! وقتی وارد کوچه می شم، مامانمو می بینم که جلوی در ایستاده و منتظره که پسر "مرد"شو بغل کنه...حالا اما 25 سالمه و خودت تا تهشو برو!
+ سه سال اینجا بودم. تمام سرمایه ام از این سه سال، سه دوست و نصفی بود!
مهر، باران، آذر!
حالا دیگر از آبان بی آزار و خجالتی خبری نیست. حالا آبان، میرغضب دوست داشتنی می شود که بر تن مردم این شهر "حد باران" می زند...
+ نمی خوام به هزار و یک سرطان ریز و درشتی که تهران با این بارون آروم بهش مبتلا شده فکر کنم. فقط می خوام نفس بکشم و لذت ببرم!
باب آ
نبودنت 10 ساله شد.
+ همه ش خواب و کابوسه انگار! همه ش خواب و کابوس بود انگار! اون بیستم مهر لعنتی...
درد مشترک
این روزها از آن روزهای سگی است! از آن روزهایی که انگیزه و امید، خودش را روزی چند بار از "دره روزمرگی" به پایین پرتاب می کند، از آن روزهایی که می روی چون فقط رفته باشی! از آن روزها که وقتی شکوه و شکایتی سر بدهی به مسلخ بدبینی و ناشکری کشیده می شوی. هیچ چیز سر جایش نیست. روزهای خوبی نیست...
صرفا برای بودن!
در جواب اشک هایم آسمان با من گریست
پاسخ رندانه خورشید پشت ابر ماند...
از بلاگ "غم خاک"
+ دانشگاه علامه طباطبایی، غول دانشگاه های علوم انسانی که چند سالی به درد "شریعتیسم" دچار شده بود، که سردرد داشت، که دل پیچه گرفته بود، که در نهایت هم سرطانی شد حالا به بزرگترین قربانگاه "علوم اسلامی" تبدیل می شود.حالا 13 رشته مقدس این دانشگاه که خار چشمانشان بود می رود تا در خاک آرام بگیرد...
take sanctuary to old days
تیرماه هم دارد می گذرد و من هنوز حرفی ندارم برای گفتن، در روزهایی که همگان زیر قیمت ها کمر خم می کنند و زیر نور خورشید دوش سرطان می گیرند!
خیلی هنر داشته باشم دستم را دراز می کنم، تکه ای از آن روزهای نوستالوژیک تیرماه را می گیرم و آنرا برای دقایقی در دهانم می گذارم...، آنقدر که خاطراتش خیس بخورد و طعمش دوباره به جانم ریخته شود، تا مسکنی باشد برای "زنده گی" دردناک... آن روزهای نه چندان دور، آن روزهای نه چندان نزدیک.
بی نهایت گرم!
حتی کولرها هم عاجزند از پاشویه تب تابستان تهران! دیکتاتوری گرما مغزها را متلاشی می کند...
سی ام خرداد 1390
سفر، شب
می روم آنجا که آسمانش "سنگ فرش ستاره" است، وقتی خون خورشید ریخته می شود...
نشانی
صبح، متروها و اتوبوس ها آدم بالا می آورند. خودم را جایی همان حوالی گم کرده ام...
← صفحه بعد
نظرات ()