ترور آگاهی

صدایِ بی پایانِ شلیکِ بی تفاوتی و ثانیه‌هایی که دراز به دراز مقابلت می افتند. عمرمان اینگونه به انتها می رسد...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩٦
تگ ها :

توهم

کلیدِ پیانویِ ناخودآگاه (م)، هر روزِ شهریوری با انگشتان یک اتفاق رانده شده به لایه‌های پنهان شخصیت فشار داده می‌شود و من، هر روزِ شهریوری، موسیقی بی صدایی هستم سرشار از نُت‌های خواب‌آور !

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

حس قریب

گاهی وقتام مثل این می‌مونه که همزمان، توی یه دنیای دیگه پشت یه پنجره یا مانیتور خیلی بزرگ واستادی و داری کارهای خودتو توی این دنیا تماشا می‌کنی؛ هی حرص می‌خوری از انجام کاری که نتیجه بدش رو می‌دونی ولی بازم اصرار داری که ادامه بدی. هی می‌خندی از غم و غصه‌ای که وجودتو گرفته و می‌دونی که بازیچه‌ای موقت بیش نیست. هم ناراحت می‌شی از دست و پا زدن توی غرور کاذبی که واسه خودت ساختی ... هم خوشحالی که به آخر نزدیک می‌شی..

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

برای جوان‌پیرِ کوانگجو!

برای هر کشور، یک کُره‌ای مسلط به زبان انگلیسی گذاشته بودند تا از اول تا آخر مسابقات کنار تیم‌ها باشند. راهنمای ایران «گابریلِ» بیست و خرده‌ای ساله بود. شب اول که گابریل رو دیدم خنده‌رو و بشاش بود. روزهای آخر این پسر کُره‌ای حتی نای حرف زدن هم نداشت. بعدها شنیدم که ایرانی‌ها چطور این گابریل رو با درخواستهای عجیب و غریبشون چند سال پیر کردن! مطمئنم با بلایی که سر گابریل آوردن، اون می‌تونه در آینده به یکی از بهترین مدیران کره جنوبی تبدیل بشه!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

برای شهر هنر و روشنایی

آنقدر همه چیز خوب بوده که حتی با گذشت 14 روز هم حس غربت آدم را اذیت نکند. آنقدر همه چیز منظم و تمیز بوده که حالا در آستانه بازگشت دلت بگیرد و نخواهی که پایت را دوباره بگذاری وسط جهنم. آنقدر همه چیز آرام و سبز و مهربان بوده که تصور بازگشت به این دیگ نفرت دو روز آخر سفرت را اتاق ماتمکده کند.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

دانی که به دیدار تو چونم تشنه

سفر به عربستان، به ریاض، در این مقطع حساس سیاسی تجربه عجیبی بود. از درخواست‌های احمقانه آقای «ن» در فرودگاه برای تظاهرات کردن (!!)، از التماسش به یه نظامی رده بالا (که شاید اون موقع برای سرکوب مردم یمن عازم این کشور می‌شد) گرفته تا «لا تکلم معهم» یک عربستانی به کارگر فیلیپینیِ دلسوز که قصد داشت ما رو از تشنگی نجات بده.

از برخورد بسیار دوستانه و گرم خبرنگار روزنامه الریاض و مسئول سایت باشگاه الهلال گرفته تا رفاقت عمیق با مسئول خبرنگاران ورزشگاه ملک فهد. اینها آدمهایی بودن که مطمئنا توی یه زندگی و دنیای دیگه باهاشون آشنا بودم؛ درست مثل اتفاقی که توی راه پله‌های هتل پرینسس بلغارستان رخ داد و یا مثل تلنگر در رستوران سیتی سنتر دوبی.

نوشتنی‌ها از این سفر بسیار است و بسیار. یک بخش این سفر برای همیشه توی دلم می‌مونه تا از طریق خوابها، رویاها و یا برونفکنی‌ها به یه جواب قانع کننده ازش برسم.

+ مکه نرفتن توی این سفر روی دلمون موند. آدمهایی که چندین و چندبار مکه رفته بودن، توی این سفر هم بدو بدو، ما رو پیچوندن؛ خودشون رو رسوندن به خانه خدا تا استغفار کنن! استغفار و توبه به قیمت شکستن دل خیلی‌ها. زیارت قبول حاج آقا!

* تیتر از مولوی

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

فصل مقدس

نزدیک‌ترین حالت به مرگ، همین مینی - چُرت‌های اردیبهشتی است؛ همین اغماهای چند ثانیه‌ای؛ بین بودن و نبودن؛ بین شنیدن و نشنیدن. با نفس‌های بریده بریده؛ تصویرهایی رنگ پریده...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

حق مُسلم

 تمام قطعنامه‌ها را زیر پا گذاشتم

سانتریفیوژهای خودخواهی‌ت اما هنوز می‌چرخید.

تحریم نگاهت را شکستم

غنی‌سازی غرورت اما ادامه داشت.

تو، فراری از مذاکرات؛ بیگانه با توافق

پلوتونیومِ "سیمین" ِ لجبازی‌‌ت، خُردم کرد...

 

+14 فروردین 1394

- پلوتونیوم: فلزی است سیمین و نقره‌ای که در ساخت بمب اتم کاربرد دارد.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

برای 93 و اتفاقات تلخش

هرگاه واقعه مصیبت باری روی می دهد، شما یا در برابر آن مقاومت می کنید و یا تسلیم آن وضعیت می شوید. برخی از انسانها بسیار تلخ یا به گونه ای ژرف آزرده می شوند ... اما برخی دیگر بخشنده تر، خردمند تر و پر مهرتر می شوند. مقاومت درونی را می توانیم وضعیت منفی گرایی هم بخوانیم. شما در این حالت بسته هستید و به هر کاری که دست بزنید، مقاومت بیرونی بیشتری می آفرینید. تسلیم یعنی پذیرش درونی آنچه که هست.

شما در حالت تسلیم به روی زندگی گشوده هستید. در این وضعیت هستی جانب شما را خواهد گرفت و یاری بخش خواهد بود. وقتی از درون تسلیم می شوید و هنگامی که رها می کنید، بعد جدیدی از آگاهی به روی شما گشوده می شود. اگر عمل کردن ممکن یا لازم باشد، عمل شما با کل همسو خواهد شد و شعور خلاق از آن پشتیبانی خواهد کرد. آنگاه مردم و اوضاع یاری بخش و پشتیبان خواهند بود...همزمانی رویدادها رخ می دهد و در صورتی که امکان انجام عمل نباشد، شما در آن آرامش و سکون درونی که با تسلیم همراه است، قرار می گیرید.

(منبع متن رو نمی دونم)

+ 3 خرداد 1393

+ 26 مرداد 1393

+ 17 شهریور 1393

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

زیرزمین‌های سیاسی

واگن‌های مترو شباهت عجیبی به قدرت دارند و رفتار متروسواران، دَه‌ها متر زیر زمین این شهر، شباهت عجیب‌تری به رفتار سیاستمداران. همه ما خودخواهان، مستبدان و "صندلی‌دوستان‌ی"، هستیم که حتی در متروها هم به خودمان رحم نمی‌کنیم. واگن‌ها، بیشتر از آنکه واگن باشند، آینه تمام نمای استبداد تک‌تک ما هستند.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

فراموشی

آدمی از روزی به فنا می‌رود که بزرگترین اتفاقاتِ دنیوی، برایش عاداتی می‌شود پیش پا افتاده و روزمره. روزی که آدمی لذت نفس کشیدن را از دست می‌دهد و چشمانش را روی خوابها - این خزانه خاطرات و سرچشمه خلاقیت- به سادگی می‌بندد. خوابها...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :

بریده‌هایی از یک سفر

- شما ایرانی هستین؟

شوک زده به هم نگاه می‌کنیم. خنده روی لبهامون می‌ماسه. همزمان آب گلومون رو قورت می‌دیم و با شرمندگی و با یه تاخیر چند ثانیه‌ای می‌گیم بله؛ به فکر فحشی می‌افتیم که محمدحسین چند دقیقه قبلش داده بود!

- می‌تونید باهاش فارسی هم حرف بزنید. فارسی هم متوجه می‌شه.

نگاهمون دوباره می‌ره به سمت دخترک سه، چهار ساله. با چشمای عسلی و اروپایی.  حتی یک درصد هم باورمون نمی‌شد که ممکنه ی رگ این دختر ایرانی باشه. تا این فکرها از سرمون می‌گذره، مَرد (که یه جنتلمن واقعی بود) هم وارد گفتگو می‌شه: what are you doing in Doubai. واسش توضیح می‌دیم که یه تیم نیمه حرفه‌ای فوتبال هستیم و برای بازی اومده بودیم.

- "من اهوازی هستم ولی شوهرم انگلیسی‌ه". بعد با یه بغضی ادامه می‌ده: "داریم می‌ریم لندن. شما بر می‌گردید تهران"؟ حال خوبی نداشت. چند دقیقه قبل‌تر توی صف پاسپورت دیده بودمش که جنتلمن چطور اشکاشو پاک می‌کرد و دلداری‌ش می‌داد. شوخی ما هم با دخترک سه ساله حالشو بهتر کرده بود.

- "اسم این دخترم لیلی است. اسم اینم پرشیا". اشاره می‌کنه به بچه‌ای که توی کالسکه آروم خوابیده. تعجب می‌کنیم که چطور شوهرش اجازه داده اسم دو تا فرزندشون فارسی باشه. "خودش این اسمها رو انتخاب کرده. خودش فارسی رو خیلی دوست داره".

بازم توی فری‌شاپ همدیگه رو دیدیم. انرژی خیلی خوبی بود واسه خداحافظی. جواب خیلی از سئوالهامو توی همین فضای گرم و دوست داشتنی گرفتم. عشق رو به معنای تمام توی زندگی نیمه ایرانی - انگلیسی لمس کردم. انرژِی جنتلمن ولی عجیب بود؛ چشماش هم عجیب‌تر. دوست داشتنی. کلی معمای حل نشده توی اون چشمها باقی موند...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

درد دل

توی دو شب چهار خواب پی در پی دیدم که نسبت به سلامتیم هشدار داده. درست در اوج سرماخوردگی‌ای که سن و سالش به یک ماه رسیده! طولانی‌ترین دوره بیماری زندگیم. مشکل ولی نباید سرماخوردگی باشه. داستان یه جورایی نگران کننده شده واسه خودم. به هر حال مشکل هر چیزی که باشه، ریشه اش به همون "انجیر اردیبهشتی" بر می‌گرده. به هبوط‌های نیمه شب.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

 

باور بفرمایید هر چه می‌کشیم از حضرت بهشت است. از هفت طبقه‌ ی سرسبزی که جوی‌های شیر و عسلش لبالب جوشان است و برای رسیدن به این "موعود" چه جنایت‌ها که نمی‌شود! چه قتل‌ها، چه خون‌ها، چه اسیدها که ریخته نمی‌شود! چه حق‌ها که زیر پا گذاشته نمی‌شود. چه آرامش‌ها، چه خواب‌ها که با صدای طبل و نعره مداحان در خیابان در ساعت 12 شب پریشان نمی‌شود... چه بهشت‌ها که جهنم نمی‌شود!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

پاییز، بوی کاج‌هایِ قد کشیده می‌داد *

سیزده سال نبودنت را با دانه دانه انارها درد دل کردیم. سیزده در دوازده ماه‌ی که همه‌اش پاییز بود. همه‌اش مهرماه بود و کمرمان را بیشتر شکست. دخالت‌ها بود و دلمان را شکست...

 

* از آرشیو 92

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد