من و این کلید بیجا!
این کلید Backspace لعنتی که نمی ذاره حرف دلمو بنویسم! یه هفتهس دارم با خودم کلنجار می رم، چندبار اینجا رو مورچهوار سیاه کردم ولی آخر سر این کلید همهش رو به فنا داد. آخرش به این دو سه خطی رسید که داری می خونی! می خواستم درباره اردیبهشت هم بنویسم که نشد. شاید این حال و روز از عوارض تلنبار شدن سئوالات بی جواب زندگیم باشه. یه برزخ به تمام معنا شده این روزا...
+ اردیبهشت را خوشحال کن اگر طالب بهشتی.
چشم ها را باید شست!
باور کنید بهار بود
آیندهی موهومِ آن کودکِ چسبِزخمفروش،
که پُشتِ صورتِ بیلبخندش شادیهایی مُرده داشت؛
باور کنید بهار بود
جوانیِ زنی که در مضیقهی زمان،
دودِ اسفندش را به خوردِ بیخیالیِ ماشینها میداد؛
باور کنید بهار بود
بغضِ دردناکِ گلوی کارگری که
پدرِ شرمندهی غمگینِ بدبختی بود؛
باور کنید بهارْ
شکلها و معناهای مختلفی دارد،
برای آدمهای مختلف؛
باور کنید بهارْ
پدرانِ بیشماری را مچاله کرده،
مادران زیادی را شکسته
و کودکانِ بسیاری را گریانده؛
باور کنید بهارْ
میتواند اینهمه که به نظر میرسد زیبا نباشد.
- از بلاگ غم خاک-
یادآوری
اینجا با تمام خوبی ها و بدی هایش، دوستی و دشمنی هایش، سیاهی و سپیدی هایش ... 5 ساله شد!
گذر عمر ببین!
/ / / / / / / / / / / / / / / / / / / / / / / / / /
+ برای ما که حتی تاریخ تولدمان قربانی ارزش ها شد!
آ یا؟
امید اصلاحی هست؟ مردمی را که برای فرار از مشکلاتشان به لاک گذشته فرو می روند، در رودخانه خاطرات شنا می کنند و هر روز خشتی بر دیوار توهمات خود می افزایند. امید اصلاحی هست ما را؟
یبوست فکری!
بر باد رفته، رویایی!
بچه تر که بودم فکر می کردم وقتی خدمت سربازیم تموم بشه حداکثر 20 سالمه، یه خط سبیل پشت لب دارم و احیانا وقتی به خونه بر می گردم یک لباس خاکی رنگ تنم باشه! وقتی وارد کوچه می شم، مامانمو می بینم که جلوی در ایستاده و منتظره که پسر "مرد"شو بغل کنه...حالا اما 25 سالمه و خودت تا تهشو برو!
+ سه سال اینجا بودم. تمام سرمایه ام از این سه سال، سه دوست و نصفی بود!
مهر، باران، آذر!
حالا دیگر از آبان بی آزار و خجالتی خبری نیست. حالا آبان، میرغضب دوست داشتنی می شود که بر تن مردم این شهر "حد باران" می زند...
+ نمی خوام به هزار و یک سرطان ریز و درشتی که تهران با این بارون آروم بهش مبتلا شده فکر کنم. فقط می خوام نفس بکشم و لذت ببرم!
باب آ
نبودنت 10 ساله شد.
+ همه ش خواب و کابوسه انگار! همه ش خواب و کابوس بود انگار! اون بیستم مهر لعنتی...
درد مشترک
این روزها از آن روزهای سگی است! از آن روزهایی که انگیزه و امید، خودش را روزی چند بار از "دره روزمرگی" به پایین پرتاب می کند، از آن روزهایی که می روی چون فقط رفته باشی! از آن روزها که وقتی شکوه و شکایتی سر بدهی به مسلخ بدبینی و ناشکری کشیده می شوی. هیچ چیز سر جایش نیست. روزهای خوبی نیست...
← صفحه بعد
نظرات ()