شب بی روح عاشورا

تا به حال همچین شب عاشورای بی روح و دلگیری رو سراغ نداشتم.

یادمه تا همین سال گذشته و طی دوران دانشجویی ایام عاشورا رو از تهران می کوبیدیم می اومدیم شهرستان برای عزاداری و هیئت و ... اما نمی دونم چی شده که امسال اصلا هیچ گونه حسی نسبت به محرم و عاشورا و غیره ندارم. 

 سالهای گذشته همین موقع با هیئت محل پدری ( مزرعه خطیر ) به سمت منطقه ی شهرینان حرکت می کردیم و بعد از عزاداری توی اون حسینه و صرف شام ( یه قورمه سبزی به تمام معنا ) به حسینه ی مرکز شهر می رفتیم  و اونجا هم عزاداری و زنجیر و سینه زنی و بوی اسفند و پیراهن مشکی و علامت و نخل و یه عزاداری کامل.

اما امسال چی ! از شدت سرما ( سرمایی که خودمون واسه خودمون درست کردیم ) توی خونه کز کردیم و پای تلویزیون و مداحی های مصنوعی و یه شب کاملا خنثی. خنثی هم نه! چون از شدت دلگیری از خنثی بودن هم یه چیز پایین تر.

نمی دونم چرا اینطور شده اما؛ هر چی هست به خود آدم بر می گرده. توی این شکی ندارم که مشکل از طرف خودمه نه شب عاشورا و سرما. اینا همش بهونه ای بیش نیست .

نمی دونم چرا هر سالی که می گذره بدتر از سال گذشته می شه و اون روح و لطافت و زیبایی و ... از وجود آدم (‌لااقل من )‌کم می شه.

 

 

 

  

نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٦
تگ ها :

سکانس بندی هفته

سکانس های مختلف هفته ای که گذشت:

سکانس اول:

با به تعویق افتادن امتحانا مجبور شدم شنبه رو برم سر کار. طبق معمول به دستور سردبیر و دبیرم که همیشه طلبکارن ؛ رفتم تمرین استقلال. توی مجموعه ورزشی شهید دستگردی اکباتان. البته قبل از اینکه سر تمرین برم خونه ی خواهرم که همون حوالیه یه سر زدم. تمرین اون روز استقلالی ها هم خالی از لطف نبود و فیروز کریمی دوباره جلوی دوربین یه ذره مزه ریخت. هر چند که دیگه یه ذره از اون حال و هوای شوخی در اومده.

سکانس دوم:

روز یکشنبه هم بنا به همون دلیلی که ذکر کردم رفتم ایسنا. اما اینبار به جای تمرین استقلال مجبور شدم برم تمرین پرسپولیس توی ورزشگاه درفشی فر نزدیکای آریا شهر. البته توی زمین تمرین همه چیز پیدا می شد الا بازیکن . چون زمین پر بود از کارگرایی که داشتن زمین رو از برف خالی می کردن. از یک طرف تعداد زیادی دلال که بازیکنای جدیدی رو آورده بودند و از طرفی چهره ی گرفته ی افشین قطبی به دلیل مسائل اخیر در کنار سردی هوا و زمین خوردنم توی خیابون آیت الله کاشانی خیلی دلم رو از کار پر کرد.

سکانس سوم:

روز دوشنبه رو دیگه سر کار نرفتم. به جاش ساعت هشت صبح رفتم دانشگاه و تا بعد از ظهر کتاب سنگین جامعه شناسی در ادبیات خوندم. بعد از اون هم دیگه لای کتاب رو باز نکردم. به نوعی درس زده شدم.

سکانس چهارم:

امروز جای همه خالی. اول صبح رفتیم برف پارو کردیم و بعدش هم رفتیم حلیم خورون. البته حلیمش نسبت به سالهی قبل یه کم شل تر بود. لازم به ذکر است که این آش حلیم هر سال هفتم محرم توسط هیئت مزرعه خطیر به هیئت بازاری ها و پس از کمی عزاداری داده می شه.حسینه ی مزرعه خطیر نسبت به سال گذشته تغییرات و پیشرفتهای بی شماری داشت. از جمله سقف ایوان و گذاشتن یه ال سی دی بزرگ که همزمان پخش مستقیم!! سینه زنی رو برای همه ی عزادارا پخش می کرد.

سکانس پنجم :

برای فردا هیچ برنامه ای جز موندن توی خونه و خوابیدن پای بخاری ندارم. چون سرما و موتور سواری دمار از روزگارم در آورد!!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها :

امان از کميته ی انتقالی !!

وای امروز رو هم باید برم کمیته ی انتقالی!

تنها تفاوت این پست با نوشته ی قبلی ام اینه که پست قبلی ام رو بعد از رفتن به کمیته نوشته بودم اما این نوشته ( بخونید مصیبت نامه!! ) رو قبل از رفتن به کمیته می نویسم و از طرفی به جای دانشگاه از کنفرانس خبری موسسه نسل آفتاب تحت نظر امیر رضا خادم میام.تمام شرایط دیگه ثابت مونده:

آب و هوای برفی

کفشای خیس

نبود آژانس

و ...

هر چی یاد هفته ی گذشته و یاد امیر حسین پورمحمد (خبرنگار مهر ) و نوع خبر خوندنمون می افتم می خوام گریه کنم!!

البته این رو هم اضافه کنم که امروز به عنوان آخرین روز من توی خبرگزاری ایسنا است و از فردا برای امتحانام تا ۱۰ بهمن مرخصی گرفتم  هرچند که باید توی امتحانا هم  چند روزی رو یه سری بزنم.

فقط خدا باید کمکم کنه که امتحانای این ترمم رو پاس کنم چون اصلا لای جزوه هام رو باز نکردم.

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها :

سردترين روز عمر

می خوام چهارشنبه شب هفته ی گذشته رو به عنوان یکی از سردترین روزهای تاریخ ۲۰ ساله زندگی ام ثبت کنم.

طبق معمول هر چهارشنبه بعد از تموم شدن کلاس با حالی به تمام معنا گرفته به سمت ایسنا اومدم.  وقتی رسیدم یه نگاهی به پاهام انداختم و دیدم از بس آب تو کفشم رفته صدای شلپ شلوب میده. برای من خیلی ناراحت کننده است که بعد از کلاس برم سر کار.

اومدم توی ایسنا دیدم از دبیر و سر دبیر گرفته تا آبدارچی دارن برف بازی می کنن و فقط کم مونده رحیمیان (مدیر عامل جدید ) دست به برف بزنه. دیدن این صحنه به ناراحتی ام بیشتر دامن می زد.

این تازه اول کار بود ؛ درست بعد از اینکه یه مصاحبه با کربکندی سر مربی تیم فوتبال شهرداری بندر عباس گرفتم سر دبیر من رو خواست و بهم گفت که باید به جلسه ی کمیته ی انتقالی که قراره ساعت ۴ شروع بشه برم.

من رو می گی بعد از شنیدن این حرف خشکم زد. اصلا انتظارش رو نداشتم.حالا قرار بود یه برنامه هم  برم .این دیگه از به ایسنا اومدن هم غیر قابل تحمل تر می نمود.

با بدبختی و عصبانیت هر چه تمام تر از ایسنا اومدم بیرون و از انقلاب یه ماشین دربستی برای خیابون سئول ( فدراسیون فوتبال ) گرفتم . جالب اینکه این راننده راه رو درست و حسابی بلد نبود و دقایقی نیز مورد لطف ایشون قرار گرفتم.

از همه این حرفا گذشته رفتیم توی فدراسیون و تا ساعت ۳۰ : ۷ شب علاف بودیم تا اینکه بالا خره صفایی فراهانی و کیومرث هاشمی از جلسه بیرون اومدن. پشت سر اونا هم رغبتی سخنگو بیرون اومد و بعد از جلسات متعدد گفت که آرتور جورج سرمربی تیم ملی ایران شده.

فاجعه بار ترین قسمت کار مربوط میشه به زمانی که من و دو تا دیگه از خبرنگارا قصد خوندن خبر رو داشتیم. وای که تا اون روز من نمی دونستم سرما چیه.

 با کفشای خیس توی برف راه رفتن زمانی که داره برف می باره و تو مجبوری توی یکی از دستات برگه خبر و توی دست دیگت  گوشیت رو بگیری یعنی کبود شدن انگشتای دست و پا و بالا و پایین رفتن فک ( حتی بیشتر از سرعت پیستون ماشین !!)  که تا ۲ ساعت کنار شوفاژ نشستن هم نمی تونه کمکی بهش بکنه.

در هر حال فکر می کنم انتخاب  آرتور جورج به عنوان سر مربی به این همه دردسر و بدبختی اش نمی ارزید. یعنی واقعا نمی ارزید.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :

مقاومت احمقانه

اما گاهی به ندرت پیش می آید که احساس می کنی آرام آرام یا ناگهانی داری در یکی از این دنیاهاغرق می شوی.

گاهی مقاومت می کنی و موفق می شوی ؛ اما چند بار در طول زندگی رخ می دهد که مقاومت هم بی فایده است و خود را رها می کنی و در میابی که چه مقاومت احمقانه ای !

می بینی غوطه ور شدن در این دنیا چقدر شیرین است .

 

                                                                                                                                              ( کتاب تنگنا )

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٦
تگ ها :

مرتضی از تو بعيده!

- مرتضی قضیه چی بود؟

- مرتضی این دعوا که می گن چیه؟

- مر تضی از تو دیگه بعیده!

این جملات دقیقا دقایقی بعد از دعوای من و رفیقم با یکی از دانشجو های ... (شما بخونید آشغال  یا مریض یا هو چی ) دانشکده شروع شد. درست بعد از ظهر روز دوشنبه بعد از پیچوندن کلاس آمار در علوم بود که برای گرفتن جزوه ی روزنامه نگاری استاد فرقانی به انتشارات مراجعه کردیم و این آشغال هم داشت با مسئول انتشارات جر و بحث می کرد.

بعد از اتمام جر وبحثش به محض اینکه از کنار ما رد شد یه تنه ای زد و رفت.  همین موقع بود که صبر رفیقم سر اومد و فقط بهش گفت که: آروم راه برو!

اونم دنبال یه بهونه بود. رفت یقه ی رفیقم رو بگیره که منم وارد معرکه شدم و جلوی انتشارات از خجالتش در اومدیم.البته اون دلش می خواست که ما رو ببره بیرون از دانشکده و داشت همین کار رو می کرد اما ما نرفتیم.

در همین حال حراست دانشکده از راه رسید و اون آشغال پس از کلی فحش و درگیری با حراستی ها درست وسط دانشکده به شدت من رو هل داد.منم که توقع هل دادن اون رو نداشتم به یکی از بچه های دانشکده برخورد کردم و اون بنده خدا هم نقش زمین شد.

این درگیری در حالی دوباره  وسط دانشکده شروع شد که دخترا جیغ می زدن و بعضی از پسرا هم داشتن ما رو جدا می کردن.

خدا رو شکر که هم سابقه ی من توی دانشکده معلوم بود و هم سابقه ی اون.هر چند که نذاشتیم پای کلانتری به دانشگاه باز بشه و زورکی دو تا روبوسی کردیم.(البته توی اون لحظه حاضر بودم سگ رو ببوسم و اون رو توی بغل نگیرم)

البته فکر نکنید که این دعوا به همین سادگی شروع و تموم شد. باید خودتون می بودید و می دیدید که مرتضی بعد از ۸ یا ۹ سال دوباره دعوا کرد.

بعد از دعوا و تا ساعت ۱۱ شب مدام گوشی من و رفیقم زنگ می خورد که

-  قضیه چیه؟

- مرتضی تو و دعوا؟

- مرتضی از تو بعیده؟

- مرتضی ....

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :