در حاشيه نويسي

دلم  می خواد بعد از گذشت یکسال از وبلاگ نویسی یه مقدار  از حاشیه ی خودم براتون بنویسم.

در حاشیه ی کار و دانشگاه و خوابگاه و ...

هر چند که شاید در بعضی موارد این حاشیه نویسی به صلاح نباشد.

۱- بعد از ظهر دیروز طبق معمول هر روز ر فتم تمرین تیم استقلال.تمرینی که در اون ناصر حجازی بسیار خوشحال بود به نظر می رسید.هرچند که با لباس شخصی در تمرینات حاضر شده بود.

۲-امیر حسین صادقی و پیروز قربانی بعد از دعوایی که توی بازی با پگاه با هم انجام داده بودند زیاد همدیگر رو تحویل نمی گرفتن و البته مدام درگیری خودشون رو تکذیب می کردن.

۳- یه نفر به اسم << ابرام چرخی>> که گفته می شه بچه محل علی منصوریان اینهاس توی تمرینات استقلال گاه گداری یه سری میزنه.این داش ابرام  ما که یه  کم مشکل داره محبوب بازیکنان و مربیان استقلال هم هست.دیروز هم طبق معمول کلی باعث خنده ی ناصر حجازی و کادر فنی شد.

۴- در حالی که مربی تیم استقلال <تویوتا کمری> داره ظاهرا یک نفر دیگه از کادر فنی  از ماشین <تویوتا کمری> خیلی خوشش اومده.چون یه بار یه نفر  سوارش کرده و کلی با این ماشین حال کرده.

۵-باید بگم که حاضر شدن در تمرینات استقلال تاکنون به قیمت غیبت خوردن در همه ی کلاس هام تموم شده(هنوز سه هفته نگذشته دو تا غیبت دارم)

۵- شب هم خسته و کوفته اومدم خوابگاه و وقتی خواستم یه دوش بگیرم فهمیدم آب سرده اما توجهی نکردم.زیر آب یخ دوش گرفتم.

۶- بعد از ۲۰ سال عمر گرفتن از خدا تازه فهمیدم که شستن ظرف چرب با آب سرد چقدر چندش آوره.این رو هم دیشب موقع ظرف شستن توی خوابگاه در ساعت ۱۲ فهمیدم!!

تا بعد...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :

انفجار

تقدیم به قربانیان حملات تروریستی:

 زير پاي تو

يا در مترو لندن

يا در آغوش كودكان قانا

فرقي نمي كند

مي خواهم منفجر شوم !

                              

                                                                                                                     حسن همایون

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :

به ياد پدر

 شاید این یکی از تنها پستهایی باشه که توی وبلاگم بیشتر از بقیه نوشتم . هرچند زیاده اما اگر  تونستید بخونید.

اگر از من بپرسند تلخ ترین روز زندگی ات چه روزیه ؟ می گم : 20 مهر 1380

تازه وارد دبیرستان شده بودم.

درسها داشت یواش یواش پیش می رفت. هوا کم کم سرد می شد.برگهای زرد روی زمین می افتاد.

از اینکه توی دبیرستانی درس می خوندم که داداش بزرگترم اونجا درس می خوند خیلی خوشحال بودم.مهمتر از اون حضور پدرم توی اون دبیرستان خیلی بهم امید و دلگرمی

 می داد.

                                                 اما  حیف ...

درست یادمه جمعه 20 مهر ما ه بود.صبح زود بابام طبق عادت معمول من و داداشم رو صدا زد تا با هم بریم بیرون.جایی که بابام اونجا بزرگ شده بود و اون محله اش رو خیلی دوست داشت مخصوصا با تجدید بنای مسجد اون محل عشق و علاقه اش رو به همه ثابت کرد.هرچند خیلی ها تحملش نمی کردن و زخم زبونش می زدن.

تا ظهر کارهامون رو انجام دادیم و برگشتیم خونه.بعد از ناهار و کمی استراحت پدرم دوباره  آماده شد که برگرده  همون محلشون. این عادت همیشگی اش بود. به ما هم پیشنهاد داد که دوباره همراهی اش کنیم اما ،ما هم طبق معمول بهونه ی درس رو آوردیم و از رفتن طفره رفتیم.

                                       بابام رفت ،اما ...

شب شد.کم کم داشت از ساعتی که همیشه بابام می اومد می گذشت .ولی نه !مسئله ای نبود .ما خودمون رو داشتیم  توجیه می کردیم .

با اینکه خاله ی مادرم هم مضطرب و نگران اومد خونه امون اما ،همچنان چیزی نفهمیدیم.

به همین سادگی،هیچ چیزی  نفهمیدیم.

تا اینکه خواهرم  پنهانی من رو فرستاد بیرون تا برم یه سر و گوشی آب بدم.

سوار دوچرخه شدم و آرام آرام خودم رو رسوندم نزدیک بیمارستان.

چیزی رو که می دیدم باورم نمی شد.

وای خدای من!چقدر شلوغ بود.همه ی آشنایان و نزیکان اونجا بودند.

از دور داشتم نگاهشون می کردم.

یه عده شوکه بودند،یه عده این طرف و اون طرف می رفتن،یه عده هم گریه می کردن.

تازه اون موقع فهمیدم که چه خبره...

گلوم پر از بغض شد .پاهام سست شده بود.

نمی تونستم برگردم خونه.می خواستم گریه کنم .

یواش یواش به سمت خونه رفتم .نزدیک خونه صدای شیون و ناله  رو شنیدم ،مامانم و بقیه هم فهمیده بودند.

وای خدای من! باورمون نمی شد.

یعنی به همین سادگی بابام  رو از دست دادیم!

بابایی که 49 سال بیشتر نداشت.

بابایی که ما رو به همین راحتی تنها گذاشت.

بابایی که هنوز خودم نشناختمش.

بابایی که با رفتنش همه ی معادلات زندگی من بهم خورد.

چه آرزوهای محالی ...

                                                   به مناسبت ششمین سالگرد بهترینم

                                                                         روحش شاد

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :

سفر

اتوبوس رسید

و تنهایی ام را به تنهایی برد:

... به سکوت های ما فوق صوت برخوردم

و مذاکرات مفصلی برگزار کردم با خودم

به قشنگترین لحظه های مسیر دست زدم

و یک ترانه ی دیگرشنیدم...

من به تصویر زمین رسیدم

و دوباره تنهایی.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :

ترافيک

به تاکسی گفتم انقلاب؟

ترمز کرد

سوار شدم

و سلام؛در صدای رادیو سرد شد:

چه هوای داغی

ارز با قرض برابری نمی کند

و بنزین متری هزار

توطئه بر توسعه مقدم است

و دانشمندان فرمول خوشحالی زمین را خواب دیده اند

و همه اینها در حالی است که ما

پشت یک چراغ کاملا قرمز

عرق خستگی به هم می پاشیم...

این بود خلاصه ی بهترین خبرها

و راننده گفت :انقلاب.

                                                                                                                                                                هومن ربیعی

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :