بی حسی تمام

توی این چند وقت که انگشتام کیبورد کامپیوتر رو لمس نکرده بودن اتفاقای زیادی افتاده که نه مجال نوشتنش هست و نه حس باز آفرینی!فقط یه یادآوریه کوچولو:

- اول اینکه امتحانا دارن کم کم شروع می شن.یعنی دقیقا  هفته دیگه این موقع سر جلسه امتحان ویراستاری و مدیریت دکتر پاکدهی نشستم.

- خوندن بعضی درسا مثل روش تحقیق و افکار عمومی با اساتید بزرگوارشون!! واقعا حال آدم رو به هم می زنه.

- خوابگاه غیر قابل تحمل تر از هر زمانی شده.یعنی توی هیچ دوره ای از زندگیم اینقدر از یه چیزی بدم نیومده که از خوابگاه توی این ترم.

- برای تابستون و اقامت تو تهران دو سه جا پیشنهاد کاری شده. واقعا نمی دونم توی این شرایط شلم شوربا باید چی کار کنم؟

- دوست دارم برای چند روز برم یه مسافرت حسابی. ترجیحا با دایی ام اونم شهرستان چالوس.

واقعا حس هیچ کاری نیست هیچ کاری...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

فوق لیسانس های سوئیت ما

تلفن زنگ می خوره:

- الو بفرمایین؟

- ....

- جدی؟نه بابا؟کی اعلام شد؟کجا دیدی؟

و صدای هیجان زده بالا و بالاتر می ره

درست ساعات اولیه ی صبح روز گذشته بود که با صدای نادر از خواب پریدیم:

- رتبه ی "شورش " تو ی کارشناسی ارشد مدد کاری شده دو!

باورش برامون یه کم سخت بود حتی برای خود نادر و شورش .تا اومدیم پلک ها رو به هم بمالیم و خمیازه ای بکشیم این جمله توسط نادر چند بار دیگه با حالت هیجانی تکرار شد...

کم کم صدای بچه ها در اومد  : بابا بی خیال شوخی می کنی؟ شورش شده دو؟ کی پشت تلفن بود؟چی گفت؟

اینطوری بود که اولین نفر از چهارشرکت کننده توی امتحان کارشناسی ارشد توی سوئیت ما (که ١٠ نفر عضو داره )رتبه ی دو مددکاری اجتماعی رو به دست آورده بود یعنی بهترین رتبه و نتیجه برای یه دانشجو که همه می تونن حسرتش رو بخورن.

دقایقی بعد بازم تلفن زنگ خورد و نادر پس از گذاشتن گوشی با همون حرارت اولیه  فریاد زد:

- منم قبول شدم!قبول شدم!

-چی ؟تو هم قبول شدی؟کی گفت؟ رتبه ات چند؟

- توی مددکار ٩ شدم. توی جامعه شناسی و توسعه منطقه و دو تا رشته ی دیگه هم از ١٢ تا ۴٠ که همه اش رو مجازم.

اینم از سرنوشت نفر دوم. تا اینجای کار هر چی مددکاری توی سوئیت ما بود قبول شد اما وحید و ناصر(که  تو ارتباطات و جامعه شناسی امتحان دادن) ناکام موندن...

خدا میدونه سال دیگه توی سوئیت ما کی داد می زنه و کی پشت تلفن صحبت می کنه و کی از خواب می پره؟

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :