... چه شده؟؟

مردم نطنز شما را چه شده است؟

- چرا تا این اندازه نسبت به اتفاقات و حوادثی که در اطرافتان رخ می دهد بی تفاوت هستید؟

 - از تهدیدهای بزرگ کشورهای غربی مبنی بر بمباران شهرستان و سایت هسته ای یا نا آگاهید یا بی تفاوت

- از سکوت در برابر قطعی هفت ساعته ی آب و برق

- از هدر رفتن معادن عظیم و ناب سنگی

- از در از دست دادن فرصتهای پیشرفت

- از در از دست دادن طبیعت سر سبز و شاداب

- از در از دست رفتن ورزش شهرستان

- از عدم جذب سرمایه در قسمت گردشگری

- از فرار نیروهای بزرگ شغلی و درسی

- از عدم پیگیری اجرای طرحهای بزرگ عمرانی

- از غریبه پرستی

و هزار و یک مشکل دیگر...

مردم نطنز شما را چه شده است؟

البته از مردمی که هنوز بیش از 80 در صد ارتباطاتشان رو در رو و شخصی است و شایعه و غیبت ارکان اصلی اون رو تشکیل می دهد انتظار بیشتری نیست،از مردمی که چشم دیدن پیشرفت همدیگر را ندارند،از مردم تنگ نظر، از مردمی که فقر روزنامه خواندن بزرگترین فقر آنهاست و از دکه ی روزنامه فروشی خبری نیست.

اینجا همچنان سنت حرف اول و آخر را میزند.

مردم نطنز شما را چه شده است...؟

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

پدر

نسبت به او بی اعتنا بودم


حتی در حرف زدن


کسی که کلک سر ما را کنده بود


کفش هایم را واکس زده بود


و برق انداخته بود


من ان وقتها چه می دانستم


واقعا چه می دانستم


ریا ضت عشق چیست


وتنهایی پدر چه قدرتی دارد


نه!!!


هیچ کس تا به حال از پدرم تشکر نکرده است

 


                                                                                  رابرت هایدن

- تنها یادگاری برای تو ای عزیزتر از جانم،ای پشتوانه ی از دست رفته،ای عشق ، ای پدر یک شاخه گل سرخ روی سنگ سیاه قبرت است...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

خوشبختی و بدبختی

آنکه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند و آنکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور می کند اما هر دو در اشتباه اند.زیرا ما گاهی خوشبختیم و غالبا بدبخت:

بدبختی ما در ایامی است که به نقائص زندگی خود توجه داریم و خوشبختی ما در آن لحظات کوتاهی که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم.

                                                                                                            

                                                                                                                                کتاب هزار سخن

 

- هرچی فکر کردم درباره ی چی بنویسم چیزی یادم نیومد جز اینکه زمان رو دارم از دست می دم.

- قراره فردا برای پایان دادن به این بلاتکلیفی برم تهران تا چند تا از کارام رو راست و ریس کنم.

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

می توان

می توان یک عمر زانو زد

 

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

 

می توان در گور مجهولی خدا را دید

 

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

 

می توان در حجره های مسجدی پوسید

 

چون زیارتنامه خوانی پیر

                 

                                                                                                                            فروغ

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

مزرعه خطیر

مزرعه تنها و ساکت نیست.این روزها سر مزرعه شلوغه،پر از گل و گیاه و درخت و میوه و پرنده و ... و آدمایی که برای فرار از فکر و خیالای زندگی ماشینی به دل مزرعه پناه آوردن.

مزرعه این روزها سبز و شاده و سفره اش برای همه باز باز، به درد دل آب چشمه گوش می ده و پرنده ها رو راهنمایی می کنه.

گلهای آفتاب گردان خندان و حیران به دنبال آفتاب.اینجا همه شاد و خندان.

بوی سبزی های تازه چیده شده  هوای مزرعه رو معطر کرده و رنگ میوه های جور وا جور فضا رو مزین.

صبح روز 17 تیر،اینجا مزرعه خطیر

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

خشکسالی

 الان چهار روز که امتحانام تموم شده و روز دومه که خونه ام.

 پس از امتحانا ، کم آبی و خشکسالی نطنزمی تونه تنها موضوعی  باشه که ذهن یکی مثل من رو به خودش مشغول کنه.

تابستون امسال دیگه اون صفا و سرسبزی و آبادانی هر ساله رو نداره.خشکسالی داره بیداد می کنه.روزی چهار ساعت قطعی آب به علاوه ی قطعی برق آه از نهاد هر موجود زنده ای در آورده.درختا از بی آبی زار می زنن و  با نگاه های التماس آمیز خودشون از هر عابر پیاده در خواست آب می کنن.حتی ستاره ها هم از گرمای شدید فاصله ی خودشون رو از زمین خیلی زیادتر کردن.باید به آسمون دقایق زیادی خیره بشی تا تک ستاره های چشمک زن رو پیدا کنی.

تنها دلخوشی توی این گرمای طاقت فرسا می تونه این باشه که شب هنگام،با شیلنگ سبز رنگ با فشار خیلی کم ، برگای درخت شمشاد و کاج رو آبپاشی کنی ،اونوقت روی تخت کنار درخت بشینی و به صدای بی امان جیرجیرکها که در نبود گنجشکها بیداد می کنن گوش بدی و به آسمون سیاه و کم ستاره نگاه کنی و بوی نم حاصل از آبپاشی رو استشمام و دفتر خاطراتت رو ورق بزنی و کمی هم به آینده فکر کنی، به فردا،به امید،به کار،به آغاز سختی و ....

- اگر معادلاتم درست باشه درس روش تحقیق سر کار خانم جاراللهی( که بنده رو به خاطر جویدن آدامس از کلاس به بیرون  شوت کردن) رو می افتم.

- بعد از یکسال و اندی وبلاگ نویسی از تمامی دوستان(چه وبلاگی و چه غیر وبلاگی ) می خوام که نظرشون رو درباره ی من یعنی "مرتضی احمدی مزرعه خطیری" (می دونم خیلی طولانیه و به یه تریلی نیاز دارم!!) ذکر کنن.صادقانه و بدون هر گونه رودربایسی.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

... و تمام

آخرین عکسهای یادگاری انداخته می شود.آخرین ماچ و بوسه ها رد و بدل.همه از گذشته حرف می زنند. از خاطرات کلاسها،از خاطرات اساتید،از اتافاقات خوش و ناخوش ، از همه چیز.

از آینده . از برنامه هایشان برای تابستان، از برنامه هایشان برای ترم  بعد، از قرار و مدارها و کلی حرف دیگه.

تموم شد.به همین راحتی تموم شد.سه سال دوران دانشجویی تمام. سه سال دوران خوشی تمام،سه سال تجربه ی ناب تمام،سه سال زندگی تمام.

و دوباره تابستانی را تجربه می کنیم که حدود نیمی از آن تمام شده است و به هیچ تابستانی در طول دوران زندگی شباهتی ندارد.این تابستان با تمام تابستان های دیگه فرق داره.این همون چیزیه که سالهای گذشته دانشجوهای سال بالایی بهمون می گفتن و ما فقط با گفتن این جمله که "زندگی همینه"به سادگی و بی تفاوتی از کنارش رد می شدیم.اما آیا زندگی واقعا همینه؟

برای داشتن آینده ای بهتر باید ریسک کرد،باید از یه جایی شروع کرد.شاید تهران بمونم... و تمام.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

اردوی تبریز

وای خدای من یعنی واقعیت داره. گوش شیطون کر و چشمش کور به احتمال زیاد بعد از اتمام امتحانا مسابقات فوتبال دانشجویان کشور در تاریخ ۲۵ تیر ماه شروع میشه.

از قضا توی این مسابقات که قراره در شهر تبریز برگزار بشه تیم دانشگاه علامه طباطبایی هم شرکت می کنه. تیمی که با کمترین و بدترین امکانات و حداقل تدارکات تا حدودی نصفه و نیمه بسته شده و اگر خدا قبول کنه توی پست دفاع چپش من رو در اختیار داره!!

قضیه از این قراره که مسئولان دلسوز دانشگاه!! که الهی قربونشون برم قرار بود یه تیمی دست و پا شکسته جمع  و جور کنن و بین دانشگاههای دیگه پز بدن که :

هن!چی فکر کردین. ما هم تیم فوتبال داریما.اینقدر جلوی ما کلاس نذارین.

اونا فقط می خواستن به صورت صوری یه سری دانشجو رو دور  هم جمع کنن و بگن که ما هم تیم داریم اما از شانس بد یا خوبشون این تیم حالا آماده ی اعزام به مسابقات شده.

این تیم طی چند هفته ی گذشته به همت مربی جوونش آقای  علیجانی چند بازی تدارکاتی با تیم های شرکت های معتبر و صنعتی برگزار کرده که توی آخرین اونا که ۵شنبه گذشته در زمین شرکت بهنوش برگزار شد علیرغم شکست تیم تونستم جای خودم رو توی ترکیب اصلی تنها با یه بازی باز کنم!!

از همه ی اینها بگذریم.فردا امتحانام شروع میشن و دیگر هیچ...

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :