روحیه بلاگی!

همیشه تصور می کردم تنها موفقیت در امتحانات، پیروزی در ورزش، غلبه بر دشواری های زندگی و خلاصه این کارای غول کش به روحیه بزرگ و با ظرفیت احتیاج داره.اما این روزا می فهمم که به روز کردن بلاگ هم روحیه می خواد.روحیه ای نه از جنس سرنگونی غول که از نوع امید،‌انگیزه یا هر چیز دیگه ای که میشه اسمشو گذاشت! 

- انتظار به روز کردن بلاگ در این روزها کمی دور از عقل به نظر می رسه و این همون چیزیه که نباید اتفاق بیفته.

- بخندیم یا گریه کنیم؟خدایا این دیگه چه مدلشه؟!

- این روزا تکرار این سوره آرومم می کنه: تبت یدا ابی لهب و تب...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

تنها ترین مرد دنیا

اگر بگویم تنها ترین مرد دنیاست اغراق نیست.پیر، شکسته و زمین گیر.گوشت بدنش در عرض سه ماه کاملا آب شده و تنها استخوانهای برآمده از زیر پوست است که با عقب راندن ماهیچه ها جای آنها را گرفته است.

توان راه رفتن ندارد.صورتش همانند یک جاده خاکی پر از چین و چروک و دست انداز شده است و دندان مصنوعی اش از فرط لاغری از پشت لبهای افتاده خودنمایی می کند.لرزش دستانش شدت گرفته است و اصولا دیگر عنصری به نام حافظه برای او معنا ندارد.خبرهای تکراری را از هر کس که نزدیکش است پرس و جو می کند، دشنام می دهد به هر کس که در جلوی چشمانش باشد یا نامش را بشنود.

شاید از آخرین باری که تمام فرزندانش را یکجا و با هم دیده باشد چهارسالی بگذرد.بهانه می گیرد و غر می زند.با دشنام هایش است که همه را از خود فراری داده.

انگار نه انگار که تا دو سال پیش او مردی بود بلند قد و به ظاهر سالم، پیاده روی هایش زبانزد عام و خاص بود و گوشه نشینی برای او واژه ای غریب.

با این حال هنوز در دو حالت سرحال و کیفور می شود: زمانی که سیگار "۵٧" را آتش زده و دود می کند و زمانی که طبق روال گذشته شعر می خواند و برای هر صحبتی که به گوشش می رسد جمله ای نغز و  یا تک بیتی شیرین می خواند و در حالی که دود سیگارش را در فضا معلق می کند، خنده اش را بلند بلند به رخ همه می کشد.

همه او را با دایی حسینش مقایسه می کنند اما دریغ از اینکه او از دایی خود نیز تنها و غریب تر مانده است...

- خوشحالم پرشین بلاگ رفع فیلتر شد همین!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

به نام پیران

ستارخان به بالین سرباز مجروحش میرود و با عصبانیت به او میگوید:پسرم تو نباید بمیری. ما به نیروی تو، به اراده آهنین تو نیاز داریم. پسر جان چرا نمیگذاری زخمت را مداوا کنند.پسر از او میخواهد سرش را نزدیک بیاورد.بعد در گوش او میگوید:من زن هستم.

داشتم این مطلب رو می خوندم که یاد دکتر پرویز پیران افتادم.استادی که شاید در نوع خودش هر چند سال یکبار به عرصه علم ایران معرفی شود.استاد پیران در نظریه های سالهای دور خود جنبش بعد ایرانیان را جنبش زنان می دانست.جایی که زنان در حرکت های اجتماعی نقش فعال و اساسی بازی می کنند. بعد از حوادث اخیر نظریه وی به اثبات رسید...

پیران نوشت:

- دکتر پیران، استثنایی است؛ کسی که در نظام ارزشیابی آموزش عالی ما، "استادیار" – و نه حتی دانشیار – است و در ارزشیابی پرینستون، پروفسور تمام. چراکه عقایدش مخالف عقاید مرسوم در نظام آموزشی است و از آنجاییکه هرساله دانشگاه پایة علمی اش را – که مرسوم است خودبخود پس از یک سال تدریس اضافه شود – افزایش نمیدهد، او هم مدارک لازم را برای ارتقای درجه ارسال نمیکند! و اصولاً تفاوتی هم برایش نمیکند...
- خوشحالم که حداقل سه واحد درسی رو هر چند بی ربط به رشته ام با این استاد پاس کردم.

- خب مگه اشکالی داره که یه پست دیگه گذاشتم؟

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

خوشحالید یا ناراحت؟

در نبود آرش ها و رستم ها و کوروش ها

جومونگ به پایان رسید

خوشحال باشیم یا ناراحت؟قاعدتا خیلی از مردم ایران زمین از پایان فیلمی با مضمون قهرمان بازی های یک شخص کره ای به نام جومونگ ناراحتند.این سریال بالاخره بعد از حدود شش ماه اکران پرفشار!! شب گذشته به پایان رسید.

از زمان شروع سریال جومونگ به طور دقیق اطلاعی ندارم و در این رابطه دوست هم ندارم بیشتر بدانم.اما از روزهای سال نو سال ١٣٨٨ بود که با این سریال آشنا شدم و خوشبختانه این آشنایی هم در قالب تنها سه یا چهار قسمت باقی ماند.

این سریال پرطرفدار با حمایت زمانی و پخش های مجدد صدا و سیما اوج گرفت و توانست مخاطبان زیادی را به پای این تلویزیون به قول یکی از دوستان "پروپاگاندا" بکشاند.جذب و همراهی این مخاطبان البته در روزهایی که مردم از تلویزیون نفرت پیدا کردند نیز ادامه یافت.

به هیچ عنوان دوست ندارم در مورد افردای که این سریال را دنبال کردند ارزش گذاری کنم اما روزی را که جومونگ به ایران آمد و در هیاهوی عظیم مردم از استقبال بی نظیرش سخن گفت و اینکه تصور نمی کرده است در ایران این همه طرفدار داشته باشد، آن روز را نه فراموش می کنم که از آن به عنوان ننگین ترین روزهای مخاطبان صدا و سیما یاد می کنم.

جایی که مردم ایران زمین با وجود فرهنگ هزاران ساله خود و با وجود قهرمانان و پهلوانان نامی در عرصه جهانی و وجود کوروش ها و آرش ها و داریوش ها و رستم ها و ... به شمشیرزنی یک کره ای دل خوش می شوند.

من نه کارگردانم و نه در فیلم سررشته دارم، نه جومونگ را دنبال کرده ام و نه به تلویزیون علاقه مندم اما، از دید جامعه شناسی به خوبی می دانم که سریال جومونگ به دنبال القای چه مطالبی است...

در اینکه مردم ما تا چه اندازه تحت تاثیر اهداف پخش این سریال قرار گرفته اند را نمی دانم اما، مضامین این سریال که با اصرار صدا و سیما در پخش و بازپخش آن نمود یافت به خوبی توانست مردمی را با خود همراه کند.

جواب این سئوال که  مردم ما به کدامین راه می روند با خودشان...

جومونگ نوشت!!:

- به هیچ عنوان به کسانی که این سریال را دنبال می کرده اند دشمنی ندارم.نظر شخصی ام بود.

- جومونگ سه که خیلی وقته وارد بازار شده.کسی خبر داره جومونگ چهارمی هم در کار هست یا نه؟!

_ استرس دارم این روزها!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

شب قدر؟

واقعا شب قدر بود؟ فکر می کنم اگر توی خونه می نشستم و با خودم خلوت می کردم سنگین تر بود.شب قدر بود و برای من بی قدرترین شب زندگی.عادی و خنثی که نه ولی تماما تصنعی بود.

قصد پایین آوردن ارج و مقام این شب رو ندارم که در ناقص بودنم شکی نیست اما،‌ انگار حسی مانع درک این شب برای من شد.جایی که مداح مجلس برای گرم کردن چشم های مردم و به گریه نشاندن آنها مدام نام امام حسین را به زبان می آورد مرثیه های تکراری ...

برای من قابل درک نیست که شب ضربت خوردن امام علی چه ارتباطی به امام حسین و صحرای کربلا دارد، چه ارتباطی به دستان حضرت عباس و می نوشیدن مسیح دارد، چرا باید یاد و خاطره ٧٢ شهید کربلا (که در تمام مجالس عزای ایران اعم از ختم و شب هفت و چهلم و سالگرد، مجزای از ماه محرم صفر دائما در گوش ایرانیا تکرار می شود) در شب محراب خونین امام علی باز هم آویزه گوش مردم شود؟

بی ربط نوشت:

- نمی دونم حسین از تکرار اسمش توسط این ... چه حسی پیدا می کنه؟

- هیچ چیز برام قابل باور نیست.تصنعی است این روزها همه چیز.

- اگر فقط و فقط یک راه وجود داشته باشد، حتما پیروز می شوی.

- احساس می کنم ٢٣ سال احمق بودم!من دوباره متولد شدم.این حماقتم ارتباطی به شب قدر نداره.موضوعات دیگه رو شامل میشه.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

انتقاد سرمربی سابق تیم ملی از صدا و سیما

مایلی کهن:

تحریف اخبار در صدا و سیما بیشتر از سایر رسانه هاست

در روزهایی که بسیاری از بزرگان از صدا و سیما به دلایل مختلف انتقاد می کنند، محمد مایلی کهن سرمربی سابق تیم ملی و کنونی سایپا نیز به نوبه خود صدا و سیما را متهم به تحریف کرد.

محمد مایلی کهن بعد از پایان بازی استقلال و سایپا ابتدا به مدت چند دقیقه به بیان بازی پرداخت و به یکباره با گفتن جملاتی گلایه آمیز از رسانه ها، آنها را تهدید کرد که در صورت تحریف مجدد حرفهایش دیگر حاضر نمی شود در کنفرانس خبری صحبت کند.

در همین حال، یکی از خبرنگاران شبکه خبر، خطاب به مایلی کهن گفت: این صحبت های شما شامل حال خبرنگاران رسانه های چاپی و نوشتاری می شود و به همین دلیل نباید خبرنگاران صدا و سیما را به این بحث وارد کرد ؛ زیرا باوجود دوربین ها و صدای ضبط شده امکان تحریف صحبت ها وجود ندارد!

مایلی کهن که از شنیدن این صحبت ناراحت شده بود، با بلند کردن صدایش تاکید کرد که اتفاقا صدا و سیما در مصاحبه هاییکه  غیر مستقیم پخش می شود با گلچین کردن صحبت ها بیشتر از سایر رسانه ها به تحریف اخبار می پردازد.

شاید محمد مایلی کهن نیز همانند بسیاری دیگر از اقشار جامعه از روند حال و حاضر صدا و سیما برای نحوه پوشش اخبار ناراحت بوده و در حد وسع خود انتقاداتش را در لفافه بیان کرد. 

پ.ن:

- دیشب رفتم ورزشگاه امروز صبح برگشتم.تجربه جالبی بود.

- دلمان بسی بس برای خانه و کاشانه به تنگ آمده است.شاید سه روز آخر هفته را برای برطرف کردن تنگی دل در کنار خانواده به سر کنیم.

- باید برم بالای درخت گردو!!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

پنجره

کافی است کمی اتوبوس شلوغ باشد و فشار مردم بالا.کافی است سر درد داشته باشی و اندکی سوء هاضمه.کافی است مورد توبیخ مدیری قرار گرفته باشی و ...

آنوقت دیگر گرما و سرما ندارد."بی آر تی" و خصوصی و بلیطی ندارد.آنوقت است که حتی به بهانه لگدمال کردن کفشت چشم قره می روی، نگاهت که تیزتر شد زیر لب غر می زنی،صدایت که بلندتر شد داد و بیداد می کنی، فحش می دهی و در انتها سیلی می زنی و ...

مردمان تمدنی که روزگاری دنیا را مسخر خود ساخته بود و کاخهای آسمانخراشش چشم جهانیان را حتی تا قرن ٢١ مبهوت می کند، مردم تمدنی که روزگاری از سریعترین وسایل ارتباطی دنیا برخوردار بودند و به نیکویی زبانزد، در فرهنگ و قانون و احترام تک صدای جهان بودند، اینک کار به جایی رسانده اند که با لگد مال شدن کفشهایشان جهان را پیش چشمان دیگران می آورند...

پنجره نوشت:

- هوا گرم و نامطبوعه.نفسم بالا نمیاد.بی زحمت یکی اون پنجره رو باز کنه!

- چطوری می شه یه پنجره رو باز کرد و دستها را برای پرواز؟ 

پی.نوشت:

- دو نفر ظرف یک هفته در مترو خودکشی کردند.یکی هفته گذشته در ایستگاه دروازه دولت و دیگری روز گذشته در مترو طرشت.اسم خودکشی رو این روزها بیشتر خواهیم شنید.

- سه ماهه که حقوق نگرفتم.وعده سر خرمن هاست که همچنان ادامه دارد.البته همه می دونن ما هم مثل خیلی از مسئولان برای رضای خدا کار می کنیم نه پول!! ولی خب صاحب خونه رضایت خدا رو دوست نداره!!

دانشگاه نوشت:

- دلم لک زده واسه نشستن روی نیمکتهای سبز دانشکده که از قرار معلوم امسال دیگه از اونا خبری نیست.در اقدامی بی سابقه حتی به نیمکتهای سبز دانشکده هم رحم نکردند و اونا رو با نیمکتهای فلزی قهوه ای رنگ تعویض نمودند.

- لیسانس/ ١۶:۵٠/ تمام.تا باد چنین بادا...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

قایقران زن ایرانی به آلمان پناهنده شد

در روزهایی که گرسنگی دمار از روزگار مردم در آورده است و ناکامی تیم ملی باز هم سوژه روز شده، در روزهایی که رای اعتماد به وزرا و صحبت ها و گاه افشاگری های برخی از نمایندگان دهان به دهان می چرخد و سایتی نیست که از آن سخن نگوید و درست در روزهایی که همچنان بیانیه ها و اعلامیه ها از هر طرف منتشر می شود، در روزهایی که انرژی هسته ای دیگر خبرساز نیست، باز هم یک خبر دیگر تمام توجهات را به خود جلب می کند: قایقران زن ایرانی به آلمان پناهنده شد.

ماجرا از جایی آغاز می شود که مسئولان تیم ملی قایقرانی (رشته دراگون بوت) هنگام بازگشت از اردوی آماده سازی کشور چک، متوجه می شوند مینا علیزاده، یکی از ملی پوشان در اتاق خود در هتل حضور ندارد.

مینا علیزاده که مدتها در اندیشه ترک ایران و گرفتن پناهندگی در یک کشور دیگر بود، با یک طرح از قبل برنامه ریزی شده با برادر خود (که در کشور آلمان اقامت دارد) از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را برده و در پایان اردوی آماده سازی تیم ملی به کشور آلمان پناهنده می شود که اتفاقا به سرعت با این درخواست وی موافقت می شود.

نکته قابل توجه اینکه یکی دیگر از ملی پوشان که آقای ... است نیز قصد انجام چنین کاری را داشته است که از بدشانسی وی مسئولان به موقع از ماجرا بو برد و مانع فرار وی می شوند.

این اولین بار نیست که یک ورزشکار بعد از حضور در اردوی تیم های ملی در یک کشور دیگر درخواست پناهندگی می کند.موضوع پناهندگی ورزشکاران در رشته قایقرانی سابقه زیادی دارد و آنطور  که شنیده می شود در سالهای گذشته قایقرانان ایرانی بازهم به چنین کاری دست زده اند.

اما نکته نمایشی این ماجرا جایی است که همسر مینا علیزاده بعد از بازگشت تیم ملی با دسته گل وارد فرودگاه می شود تا به اصطلاح از همسر خود استقبال کند و وقتی که از غیبت مینا با خبر می شود یقه مسئولان تیم ملی را چسبیده و سراغ همسر خود را می گیرد.در حالی که این موضوع نیز از قبل طراحی شده بود و شوهر این ملی پوش نیز کمتر از ٢۴ ساعت بعد در آلمان به همسرش ملحق می شود!!

پ.ن:

- به این می گن بدشانسی دیگه.ملی پوشم نشدیم تا ...!!

- خسته شدم از بس گفتن بگیر، نگیر، اینطوری بگیر، اونطوری بگیر، با فلانی مصاحبه کن، با فلانی با این شرط مصاحبه کن، اصلا مصاحبه نکن...

- چرا این روزا یه جوریم؟؟

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

شفیعی کدکنی!به کجا چنین شتابان؟

...برسان سلام ما را

دکتر حمید شفیعی کدکنی هم ایران را ترک کرد. همه ما استاد شفیعی را با اشعار زیبا و دلکشش همچون "به کجا چنین شتابان" می شناسیم. استاد سالهای دور این شعر را بسته به شرایطی که در آن قرار داشت سروده است و شاید تصور نمی کرد روزی خود مورد خطاب این شعر قرار بگیرد...

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم، اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

پ.ن:

_ یعنی می شه یه روزی...؟

_ بوی کپک می ده!!

داغ نوشت:

- تمام اموال و دارایی های دانشگاه آزاد وقف شد...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

بهزاد و فرنوش

هنوز توی شوکم.فرنوش و بهزاد خودکشی کردن.اصلا باور نمی کردم.غیر قابل تصوره.بغض گلوم رو گرفته و هیچ حرفی نمی تونم بزنم.

بعد از اینکه آقای هدایت فوت کرد، تمام مشکلات شروع شد.فرنوش از خود فروشی مادرش ناراحت بود.ناراحت از اینکه مادرش به بهزاد،(نامزدش) پیشنهاد دوستی و ... داده بود.

فرشته (مامان فرنوش) دو روز بعد از اینکه از خارج برگشته بود، بهزاد رو به ویلای خودش کشوند تا ...

پ.ن:

- هنوز توی شوکم.باورم نمیشه که داستان بهزاد و فرنوش (که اصل داستان به اسم یاسمینه) اینقدر تلخ و زیبا تموم بشه.

- برای اولین یه رمان ایرانی رو با اشتها و ولع زیاد خوندم!

بعد نوشت:

- امروز هشتم شهریور ١٣٨٨.حالم اصلا خوب نیست...

- حالم از چاکرم، نوکرم و خیلی مخلصیم گفتناش به هم می خوره.از صدتا فحش برام بدتره!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

دلم لک زده واسه...

دلم لک زده واسه بغل کردن چراغ والووری که سالهای نه چندان دور، برای خوردن سحری، توی آشپزخونه ای می ذاشتیم که از شدت سرما نزدیکای سحر عین یه سردخونه بزرگ می شد. اون روزایی که ماه رمضان توی زمستان بود.

دلم لک زده واسه سحر هایی که همه دور هم توی آشپزخونه جمع می شدیم، سفره رو روی زمین پهن می کردیم و در عین گوش دادن به رادیو، به صدای سوت کتری روی چراغ والوور بی توجهی می کردیم.

دلم لک زده واسه ایستادن توی صف دستشویی و مسواک زدن  بعد از سحری.واسه آشامیدن آب تا آخرین لحظه قبل از اذان صبح.نوشیدن در حد ترکیدن و برآمدگی شکم!!

دلم لک زده واسه اون روز ها و روزه هایی که وقتی بچه تر بودیم، بدون ریا، با عنوان تقلبی کله گنجیشکی یا  هر کلک دیگه ای می گرفتیم.

دلم لک زده واسه اینکه بچه باشم و روزه بگیرم و بتونم به همه پز بدم.اون روزا روزه گرفتن چه کلاسی داشت والا!!

وای که چقد دلم لک زده واسه برکت حضور همه توی خونه.صفا و صداقت و دوستی که دیگه سالیانه ساله ازش خبری نیست ...

پ.ن:

_ دوست دارم برگردم.برگردم و یه بار دیگه اون روزا رو تجربه کنم.وای که چقد شیرین بود.  

- چرا هر چی می گذره بدتر می شه؟

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :