قتلگاه اخلاق

پشت میز کلاس های شست و شوی مغزی

استاد .. شعر می گوید

و با تیغ کند حرف های تکراری

دقایق عمرمان را

ناشیانه ذبح می کند!

سرها روی میز می افتد!

سربازان وظیفه چرت می زنند...

+ هر روز صبح کارمان پس از بیدار  باش اجباری نظر بازی با ستاره ها و آسمان بی حجاب پادگان است! اینگونه سر که نه... چشمانمان گرم می شود!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

آدمی برای خوشبختی زاده شد

همه چیز خود را برای تدارک شادی آماده می کند. اینک شادی که چه زود هستی می یابد، در دل برگ ها بی پروا به تپش در می آید، نامی به خود می گیرد، تقسیم می شود و در گل ها عطر، در میوه ها طعم و در پرندگان هوشیاری و صدا می گردد.

هر جنبنده ای چیزی نیست مگر انبانی از شادی... همه چیز دوست دارد هست شود، هر چه هستی دارد شادمان است. آنچه تو میوه اش می نامی هنگامی که آبدار و لذیذ می شود و پرنده اش می نامی هنگامی که نغمه می خواند، همان شادی است...

مائده های زمینی؛ آندره ژید

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

صدای شکستن غرور شنیدنی است

کاش غرورم را پیش از این

پیش پای تو قربانی می کردم

یا آنرا با سنگ دل تو شکسته بودم

تا افسران دون

در یک پادگان نظامی

به آن حمله ور نمی شدند

و به بکارت این سرمایه بزرگ زندگی ام

چوب حراج نمی زدند!

+ گفتنی ها و دردها از 10 روز اول دوران آموزشی زیاد است! تمام استخوانهایم نرم شده است و صدای لق لق تمام مفاصلم به گوش می رسد... تا شنبه در استراحت به سر می بریم!

- افزوده شد: انگار خدا هنوز ما را دوست دارد! زیاد هم دوست دارد. پس از ١٠ روز آموزش فشرده و سنگین و بروز انواع و اقسام مشکلات فیزیکی در دوران ابتدایی خدمت، دو روز تعطیلی دیگر به مرخصی گذشته ما اضافه شد... تا سه شنبه در استراحت به سر خواهیم برد!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

سربازیدن آغازیدن گرفت!

هشت روز با موهای بلند و بخور و بخواب اساسی در خدمت نظام وظیفه کنتور انداختیم. حالا با سری تراشیده و لباسهایی آبی رنگ بد فرم و بد جنس می رویم تا واقعا اندکی مرد شویم...

+ فراموشمان نکنید!

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

در سرزمین مردگان

باد هم آغوش چند روز هرزه گردی هایم بود

و آفتاب، دفتین نوازش تار و پود روح "شیطان خریده ام".

خاطرات هنوز با من همخوابگی می کنند!

 

+ از آش پشت پای سربازی هنوز خبری نیست... گویا کسی کله کچل ما را در نخواهد یافت!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

58 روز تا آزادی نصفه و نیمه!

دو روز از تجاوز پنهانی به عمرمان گذشت! لباس ها و پوتین هایی که هر کدام احتیاج به جراحی بزرگی برای خوش فرم شدن دارد امروز تحویلمان شد... سه شنبه آینده آغاز رسمی خدمت "واقعا مقدس"! با این حال: شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همت خود کامران شدم

+ احسان جان! واقعا ممنون. 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :