تا کشاورزی پیشه‌ات شد

می‌گوید از دستم ناراضی هستی. این را با احتیاط می‌گوید. روی مبل نشسته و به جای نگاه کردن به صورتم، به فرش خیره می‌شود. بعد از آن بگو مگوی تاسوعا که خط قرمزهایِ شیشه‌ای را با صدایِ "سنگی"نم شکستم، محتاط‌تر حرف می‌زند. که مبادا دوباره رگ گردنم بیرون بزند. که مبادا دوباره "مقدسات" را زیر تیغِ زبانم، مُثله مُثله کنم.

می‌گوید از دستم ناراضی هستی. کِشوی یکی از خواب‌هایش را بیرون می‌کشد و بُریده بُریده، دقایقی دوباره تو را به زمین تبعید می‌کند. نگران می‌شوم که مبادا "زمینی" شدن دردسرسازت شود. یاد خواب‌های خودم می‌افتم. از بهشتی که برای خودت ساخته‌ای. از اینکه با اکراه به بهشتت راهم می‌دهی. او مثل همیشه درست می‌گوید. از دستم ناراضی هستی.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

تلنگر

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند... ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دلخوش نیستند به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذت به فراموشی برسند. قهرمانان لذت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذت در غلطیدند چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذت مستی، خماری... هر چه که بیخبری می آورد و بی‌حسی ... در هیچکدام اما عشق و شور و امید نیست.
این ناامیدی را ما در ذهنیت مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله بندان مرگ امید این مردم است. مردم‌مان که خسته شده اند. که مجروحند. که داغدارند. که می‌خواهند بازماندگانشان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند. مصونشان بدارند...

 

+ سارا شریعتی- سال 82/ برگرفته از الیسم.بلاگفا.کام

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :