بریده‌هایی از یک سفر

- شما ایرانی هستین؟

شوک زده به هم نگاه می‌کنیم. خنده روی لبهامون می‌ماسه. همزمان آب گلومون رو قورت می‌دیم و با شرمندگی و با یه تاخیر چند ثانیه‌ای می‌گیم بله؛ به فکر فحشی می‌افتیم که محمدحسین چند دقیقه قبلش داده بود!

- می‌تونید باهاش فارسی هم حرف بزنید. فارسی هم متوجه می‌شه.

نگاهمون دوباره می‌ره به سمت دخترک سه، چهار ساله. با چشمای عسلی و اروپایی.  حتی یک درصد هم باورمون نمی‌شد که ممکنه ی رگ این دختر ایرانی باشه. تا این فکرها از سرمون می‌گذره، مَرد (که یه جنتلمن واقعی بود) هم وارد گفتگو می‌شه: what are you doing in Doubai. واسش توضیح می‌دیم که یه تیم نیمه حرفه‌ای فوتبال هستیم و برای بازی اومده بودیم.

- "من اهوازی هستم ولی شوهرم انگلیسی‌ه". بعد با یه بغضی ادامه می‌ده: "داریم می‌ریم لندن. شما بر می‌گردید تهران"؟ حال خوبی نداشت. چند دقیقه قبل‌تر توی صف پاسپورت دیده بودمش که جنتلمن چطور اشکاشو پاک می‌کرد و دلداری‌ش می‌داد. شوخی ما هم با دخترک سه ساله حالشو بهتر کرده بود.

- "اسم این دخترم لیلی است. اسم اینم پرشیا". اشاره می‌کنه به بچه‌ای که توی کالسکه آروم خوابیده. تعجب می‌کنیم که چطور شوهرش اجازه داده اسم دو تا فرزندشون فارسی باشه. "خودش این اسمها رو انتخاب کرده. خودش فارسی رو خیلی دوست داره".

بازم توی فری‌شاپ همدیگه رو دیدیم. انرژی خیلی خوبی بود واسه خداحافظی. جواب خیلی از سئوالهامو توی همین فضای گرم و دوست داشتنی گرفتم. عشق رو به معنای تمام توی زندگی نیمه ایرانی - انگلیسی لمس کردم. انرژِی جنتلمن ولی عجیب بود؛ چشماش هم عجیب‌تر. دوست داشتنی. کلی معمای حل نشده توی اون چشمها باقی موند...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها :