برای یک همکار و هم تیمی خوب

... صدای هق هق علی از آنطرف گوشی خرابم می‌کند. باور نمی‌کنم. قَسَمش می‌دهم. قسم می‌خورد. صدای گریه‌اش را هیچ وقت نشنیده بودم. مرگ یک "نفر" آنقدر شوکه کننده هست که اشک "صخره" را هم در بیاورد. تلفن را قطع می‌کنم. دستانم می‌لرزد. باورم نشده. دنبال یک دوست می‌گردم که خبر را تکذیب کند. شماره مهدی را می‌گیرم. خبر بهتری نصیبم نمی‌شود. مرگ نفر تکذیب نمی‌شود. مهدی هم پشت تلفن زار می‌زند...

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

برای این روزها و اتفاقات بدش

دانه دانه موهایم پرچم‌های سفیدی می‌شوند به نشانه تسلیم. دست‌هایم برابر "بمب‌های شوک" بالاست.

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :