30 سال و چهار روز

آنقدر اتفاق بزرگی رخ داده که ثبت 30 سالگی یادم رفت. باشد که سراسر شادکامی و شیرینی.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

... و این آغاز بود

مثل سکانس تاثیرگذار یک فیلم، من و سجاد در نیمه تاریک کوچه ایستاده‌ایم و چشم به در داریم. میهمان‌ها یکی، یکی در حال خداحافظی هستند که سوژه از در بیرون می‌آید. دوربین روی صورت‌هامان می‌آید. لبخند کمرنگی تحویل می‌دهم و به سجاد اشاره می‌کنم که جلوی در را ببیند.

دوربین روی سوژه سوئیچ می‌شود -که سرتاپا سیاه‌پوش- با برادرش گپ می‌زند و گهگاه اطرافش را نگاه می‌کند. فامیل‌های دیگر هم هستند و سوژه سعی می‌کند خودش را عادی جلوه بدهد. سرش را هر چند دقیقه بالا می‌گیرد و اطراف را نگاه می‌کند. ورای این «عادی» بودن اما هیجان، نگرانی و اضطرابی عجیب درونش جریان دارد. ما را نمی‌بیند ولی تیرهای نگاهش تاریکی را هدف می‌رود...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :