خاطره هام

با خاطره هام دارم دوباره جون می گیرم.نمی دونم چی شده که دوباره دارم برگشت می خورم توی بچگی ام ،دنیای قشنگ و زیبا.

توی دنیایی که بزرگترین ناراحتی و دغدغه ات مشقای مدرسه و خرید کیف و کفش و ... بود.توی دنیایی که داشتن مداد رنگی سقف آرزوها بود. دنیایی که بریدن سر چن تا اردک( که با دست خودت بزرگ کردی) گویا به پایان میرسه.اشک سرازیر میشه و تو از زمین و زمان قهر می کنی.

پ.ن - الان وقتش رو ندارم اما بعدا شاید بیشتر بنویسم...

- ناراحت نشین که سر نزدم.برای دلم نوشتم.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :