خونه

نوشته هام بوی هیچگونه توصیفی نداره و فقط دوست داشتم بنویسم همین :

جای همه خالی بعد از یه وقفه اومدم نطنز اما، سرم خیلی درد می کنه.با هزار زور و زحمت چشام رو باز نگه داشتم و دارم تایپ می کنم. آخه تازه سه ساعته که رسیدم خونه.توی اون اتوبوس لعنتی سردردم شروع شد.

هنوز وقت نشده جایی سر بزنم.هوا تاریک شده بود که رسیدیم. روپوش سفید برف نطنز رو مثل یه عروس کرده که البته داماد نداره!! هوا خیلی خیلی سرده. قراره اگر فردا برف نباره با سروش (نزدیکترین دوستی که با خودم آوردمش نطنز) با موتور کل شهر رو بگردیم.

درسته که متولد ماه بهمنم اما من از سرما متنفرم. از یخبندون متنفرم. از لرزیدن دست و پام متنفرم.به عبارتی من از زمستون متنفرم.نمی دونم چرا، ولی میزان افسردگی من توی این فصل خیلی بیشتر میشه.دست خودم نیست آخه...

_ عید غدیر  مبارک.امیدوارم عیدهاتون همیشه غدیری باشه...

_ مامانم میگه توی این روز دست به سنجاق قفلی نزنید،دستتون عقربی میشه!!خودشم یادش رفته بود.من یادش انداختم که بچه بودیم و با این خرافات زندگی می کردیم...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :