غبار درونی

گنجشک کنار برکه ای نشست.

بال هایش پر از گرد و غبار بود.چشمهایش با دیدن زلالی آب برکه درخشید.

نزدیک رفت.بال  و پری به آب زد.

خدا گفت: چه می کنی؟

گنجشک گفت :می بینی گرد و غبار زیادی بر بال هایم نشسته  است.

و بار دیگر تنی به آب زد.گفت:راستی اگر آب را نمی آفریدی چه می کردیم؟

خدا گفت :آری؛آب را آفریدم تا با آن گرد و غبار از ظاهر بگیرید؛

اما چرا هرگز به درون خود نمی نگرید؟با غبار درون چه می کنید؟

گنجشک لحظه ای بی حرکت ماند.گفت:غبار درون؟!

گنجشک از برکه دور شد.قطرات آب از بال های کوچکش می چکید.

خدا گفت :آیا نمی بینی فرزند آدم را

که چگونه درون خود را با گناهان سیاه و پر غبار کرده است؟

خدا گفت:بدان که نیکی را جز به مداوای گناهان نهانی نیافریده ام.

پس نهانت را با آن بشوی ؛همچنان که با آب می شویی آشکارت  را.

                                                                                                              

    باران رضایی

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :