سالن مطالعه

از در که وارد میشوی گرمای هوا با بوی عرق به صورتت می زنه.نور مهتابی ها داره کم کم زرد میشه از بس توی این یه هفته ٢۴ ساعته روشن موندن و بدون کمترین تهویه ای بوی عرق استشمام کردن!!

رنگ و روی میزها هم سفید شده از بس کاغذ و جزوه و کتاب و نکته ریخته سرشون!دیوار ها هم برای به اصطلاح روحیه دادن بچه ها در هنگام درس خوندن سرسبز شده از پوسترهای درختان و مناطق زیبا که به طور ناشیانه ای در کنار هم پونز خوردن و رنگ زشت صورتی دیوار رو پنهان می کنه.

همه به کوچکترین صدایی که گهگاهی پچ پچ، خنده ، زنگ موبایل، کوبیدن خودکار به میز و ... است اعتراض می کنن.اما زورشون فقط به یک صدا نمیرسه و اون صدای موتور خونه است که هر ١٠ دقیقه یکبار به صورت پیوسته بلند میشه.به این صدا همه عادت دارن.

سرها همانند سر کبوتری که در حال چیدن دونه است گهگاهی بالا میاد، دوری میزنه و با خنده ای یا اخمی پایین میره.بیشتر از سر اما، دستهایی دیده میشه که وظیفه بیرون کردن خستگی رو بر عهده دارن و مدام از گوشه ای بالا میان...

یه عده ولو شدن روی موکت و متکای کف سالن و یه عده روی صندلی.خارج از این دو، حالت دیگه ای وجود نداره که بچه ها درس بخونن.

اینجا نه تنها سالن مطالعه خوابگاه سروستان(شهید وارمینی)، که در این زمان می تونه سالن مطالعه و کتابخانه هر خوابگاهی در جای جای ایران باشه!!

پ.ن:

- دومین برف امسال هم داره می باره.فکر کنم پارسال این موقع زمین پر از برف بود.

- تماس یکی از دوستان از خبرگزاری ایسنا و احوالپرسی صوری و سئوال درباره کارم این حس رو در من ایجاد کرد که ایسنا نیرو میخواد.اما تکذیب سریع این موضوع نقش بر آب کرد تمام حدسیاتم رو.

- شاید تا دو هفته دیگه برم سر کار،صحبتهای اولیه انجام شده و همه چیز حل شده است اما به دلایلی تا نرم سر کار حرفی نمیزنم ازش.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :