به بهانه بوی بهار نارنج

وارد جاده آمل که شدیم بوی بهار نارنج بلند شد.دیوانه کننده بود.فضا پر بود از بوی بهار نارنج.درصورت بالا بودن شیشه های اتومبیل باز هم این بو قابل استشمام بود.

درواقع خوش گذرونی سفر از جایی شروع شد که گل های سفید درختان پرتغال، نارنج و نارنگی بافت زمین رو سفید و ملکول های هوا رو خوشبو کرده بود.اولین باری بود که بوی بهار نارنج رو حس می کردم؛ برای همین ساعت ها طول کشید تا این بو مثل سایر ساکنان شمال برای منم عادی بشه.

سفر ما سه شنبه ظهر آغاز و جمعه بعد از ظهر هم تموم شد.از جنس اون سفرهایی بود که آدم رو تعلیق روحی و روانی می کرد.دور از همه، دور از هیاهو، دور از خبر، دور از استرس و ...

همیشه گفتم ای کاش اونقدر قلمم قوی بود که بتونم سفر قشنگمون رو به زیبایی به تصویر بکشم اما متاسفانه قلم توصیفم خیلی ضعیفه!

پ.ن:

- اوچیزی که سفر ما رو قشنگتر از همیشه می کرد، یکدست بودن و سادگی بچه ها بود.

- همیشه گفتم و می گم یه وقتایی عکس و نوشته نمی تونن بعضی از صحنه های طبیعت رو به تصویر بکشن.برای همین چشم و ذهن بهترین راه برای به یاد داشتن این صحنه های زیباست.

درد دل:

- یعنی امکانش هست ما هم یه روزی...؟! 

- بعضی از دوستان لطف دارن و مرتب از طریق جست و جو توی گوگل به بلاگم سر می زنن. خواهش می کنم یه نظری یا یه اثری از خودشون به جا بذارن!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :