مامان بزرگ

این چند وقته اینقدر سوژه واسه ی وبلاگها  هست  که آدم نمی دونه  کدوماش رو انتخاب کنه:

۱-از سخنان گهر بار آقای احمدی نژاد در نطنز.جملاتی چون :

پشم و پیلیشون ریخته.

برن گم بشن.

هارت و پورت می کنن.

۲-شروع امتحانها و درس.

۳-این که نمی دونی برای امتحانها بری خونه یا تو خوابگاه بمونی.

۴-پیچوندن کلاسها.

اما بین همه ی این سوژه ها یکی ا زاونهایی رو که برای خودم اهمیت زیادی داره رو می نویسم .

یکی از عزیزترین کسانی که سال گذشته از دستش دادم.

درست پارسال بعد از عید بود که دکترها ازش قطع  امید کردند.

دکتر خطاب به دایی و خاله ام گفته بود که دیگه قلبش جواب نمی ده و برای اینکه با خیال راحت از دنیا بره ببریدش شهرستان،هم یه حال و هوایی عوض کنه هم اینکه آرزو به دل نمونه.

این بار سوم یا چهارم بود که قلبش عمل می شد ،ولی این باروجود یک باتری هم دیگه کمکی نکرد و اون به آرزوی همیشگی اش(مرگ)رسید.

این آرزویی بود که من از بچگی بارها و بارها ازش شنیده بودم.

 پانزدهم  خرداد سال گذشته در حالی که خاله ام  با دختر خاله هام و دایی ام خونه ی ما بودند،از خونه ای که مادربزرگم با یه پرستار زندگی می کردند تلفن شد.

حوالی غروب بود.

پرستار مادربزرگم که اتفاقا از بستگان هم بود از پشت تلفن به مادرم گفت که مادرت (مادربزرگم)حالش خیلی بده.هی سراغتون رو می گیره ،بلند شید یه سر بیایید اینجا.

بعد از اینکه مادرم به همراه دایی و خاله مادربزرگم رو به  بیمارستان رسوندند  دیگه رمقی برای مادر بزرگ نمونده بود.

درست بعد از اذان بود .خاله و دایی ام تصمیم داشتند که برگردند تهران.خاله ام زودتر آماده شد.نماز خوندند وبه همراه دخترخاله ها و دامادشون راه افتادند به سمت تهران.

حدود ساعت 9 شب در حالی که دایی ام هم تصمیم داشت برگرده تهران،یکی از بهترین مامان بزرگهای دنیا رو از دست دادم.

مامان بزرگی که تا آخرین لحظه ی عمرنمازش ترک نشد.

مامان بزرگی که به دست و دل بازی شهره بود. 

مامان بزرگی که سراسر زندگی اش پر از برکت بود.

مامان بزرگی که خیلی ها قدرش رو ندونستند....

درست زمانی بود که تمام فامیل شهرستان بودند ؛ قبل از اینکه برگردند تهران .

                                         

                                   روحش شاد...

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :