آخرین بوسه

هشت سال بدون تو یعنی 80 سال

روزت مبارک

آخرین هدیه ام به او تنها یک بوسه بود.با هیجان و گرمای زیاد این هدیه را به او دادم.بوسه ام که بر صورتش نشست تازه ماجرا برایم روشن شد.صورتش همانند تمام بدنش سرد بود.چشمانش نیمه باز مانده بود و بدنش بی حس.

بغضها که ترکید صدای ضجه فضای سکوت را در هم شکست.نمی دانم شیونها را می شنید یا نه اما، بوسه ام را جواب نداد.گریه کردم و باز هم بوسه ای دیگر.عکس العملی نشان نداد.صدای هق هق بالا گرفت.اشکهایم بیشتر شد.بوسه ها که بی جواب ماند دستی بر صورتش کشیدم.آن هم بی جواب ماند.وقت اندک بود و حرفهای نگفته بسیار و درخواستهای من بی جواب...

ما را به زور از او جدا کردند.هیچ وقت اضافه ای هم در کار نبود.التماسها برای ماندن بیشتر در اتاق بی نتیجه بود.انگار خود او دستور داده بود که ما را بیرون کنند.آخرین بوسه را نیز به امید گرفتن جواب نثارش کردم اما باز هم سکوت.هنوز طعم آن بوسه ها بر روی لبانم است و در ذهنم تنها و تنها فضای بی روح اتاق سفید و بدن سرد و درددلهای بی جواب...

- هشت ساله که نامش بالای سرمان نیست.هشت سال است که با تمام دشواریها در نبودش سوخته ایم.هشت سال نبود که بیشتر از 80 سال بود.هشت سال بدون پدر گذراندن یعنی...

هشت ساله که هدیه ای بهش ندادم.هشت ساله که از پیش ما رفته و من حتی این سعادت رو ندارم که روز پدر انگشت سبابه خود را روی سنگ سیاه و گرم قبرش بگذارم.

پ.ن:

- زمین مستطیلی است و این خورشید است که دور زمین می چرخد.ضمنا ماست هم سیاه است...!!

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :