کنکور

نمی خوام با نوشتن درباره ی این کلمه و این موضوع (کنکور) حال شما رو بگیرم!!احتمالا خیلی از شما از سد این مشکل گذشتید.منظورم هم از نوشتن اون صحبت مفصل نیست ؛چه صحبت ها که از این موضوع شده و چه نظراتی که داده نشده.

فقط می خوام بگم که هفته ی دیگه  این موقع تمام کسانی که به نوعی کنکور دارن حسابی راحت میشن.دیگه کنکور تموم میشه.

هر وقت یاد اون روزا می افتم و یاد اون درسای عجیب و غریب و شور و شوق دانشجو شدن و الان بعد از دو سال دانشگاه اومدن و دانشگاه دیدن و پی بردن به این موضوع که بابا آخه این چه کاری بود که کردی حالم گرفته می شه.

یکی نبود بگه آخه پسر خوب :

مگه بیکار بودی این همه وقت خودت رو تلف کنی؟

اینقدر استرس و فشار و حرص خوردنها برای چی؟

اینقدر دانشگاه دانشگاه می کردن آخرش چی شد؟

واقعا اگر خیلی از این کنکوریا بدونن که توی دانشگاه ما چی می گذره اصلا فکر درس  خوندن به سرشون نمی زنه!!

البته یه وقت فکر نکنید که من دلم برای خودم سوخته که این پست رو می نویسم !!نخیر.

من این پست رو فقط برای این می نویسم که داداش کوچیکه ی خودم امسال کنکوریه.یعنی هفته ی دیگه این موقع از سر جلسه بلند شده ؛ دیگه هم ما راحت می شیم ؛ هم خودش.

از همین جا براش آرزوی موفقیت می کنم .امیدوارم که از کنکور سر بلند بیرون بیاد؛ما رو هم سر بلند کنه.

                                                    شما هم براش دعا کنید...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :