دلم لک زده واسه...

دلم لک زده واسه بغل کردن چراغ والووری که سالهای نه چندان دور، برای خوردن سحری، توی آشپزخونه ای می ذاشتیم که از شدت سرما نزدیکای سحر عین یه سردخونه بزرگ می شد. اون روزایی که ماه رمضان توی زمستان بود.

دلم لک زده واسه سحر هایی که همه دور هم توی آشپزخونه جمع می شدیم، سفره رو روی زمین پهن می کردیم و در عین گوش دادن به رادیو، به صدای سوت کتری روی چراغ والوور بی توجهی می کردیم.

دلم لک زده واسه ایستادن توی صف دستشویی و مسواک زدن  بعد از سحری.واسه آشامیدن آب تا آخرین لحظه قبل از اذان صبح.نوشیدن در حد ترکیدن و برآمدگی شکم!!

دلم لک زده واسه اون روز ها و روزه هایی که وقتی بچه تر بودیم، بدون ریا، با عنوان تقلبی کله گنجیشکی یا  هر کلک دیگه ای می گرفتیم.

دلم لک زده واسه اینکه بچه باشم و روزه بگیرم و بتونم به همه پز بدم.اون روزا روزه گرفتن چه کلاسی داشت والا!!

وای که چقد دلم لک زده واسه برکت حضور همه توی خونه.صفا و صداقت و دوستی که دیگه سالیانه ساله ازش خبری نیست ...

پ.ن:

_ دوست دارم برگردم.برگردم و یه بار دیگه اون روزا رو تجربه کنم.وای که چقد شیرین بود.  

- چرا هر چی می گذره بدتر می شه؟

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :