16 آذر و دیگر هیچ!

دست و دلم به کار نمی ره. نه می تونم تمرکز کنم نه می تونم درست حسابی مصاحبه بگیرم. می دونم که تنظیم خبرای امروزم به گندترین حالت های ممکن خواهد بود. دلم تاپ و توپ می زنه و خودم شدم مثل اسفند روی آتیش. تمام حواسم بیرونه. به خیابون ١۶ آذر، به میدان آزادی، به میدان انقلاب، به میدان دوستان و به میدان ... و دیگر هیچ!

تازه فارغ التحصیل شدم اما، بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست داشتم دانشجو بودم و امروز، همین امروز تمام کلاسامو می پیچوندم... و دیگر هیچ!

پ.ن شماره ١۶:  

- باران دیشب همه را امیدورا کرده بود اما، امروز تهران بیشتر از هر روزی دیگه ای آلوده است... و دیگر هیچ!

پ.ن شماره ١۶:

- سرمقاله امروز کیهان ترسناک تر از همیشه... و دیگر هیچ!

پ.ن شماره ١۶:

- ... و دیگر هیچ!

پ.ن شماره ١۶:

-       ...!

* چقدر این ساعت لعنتی امروز دیر می گذرد. انگار به پای عقربه های ساعت وزنه های چند کیلویی بسته اند.

* حمید قدیمی هم از گروه ورزشی  رفت شاید به این خاطر که کمی برای این گروه دل سوزاند...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :