عمه ماه سلطان

پدرم عمه ای داشت ماه سلطان نام. از جنس آن عمه های تنها و رنج کشیده و پیر و فرتوت. شاید بالای ٩۵ سال اما، پیری و چین و چروک صورتش مانع پی بردن به زیبایی هایش در جوانی نمی شد... خوش چهره و سفید. او هم روز گذشته به جمع "زندگان واقعی" پیوست.

زیر نوشت:

- نمی دونم چرا درباره عمه ماه سلطان نوشتم. شاید نسبت به او  احساس دین می کردم. تنها مونسش پدرم بود. با دیدن پدرم سفره دلش را باز می کرد و از هر چیزی که شکایت داشت می گفت و می گفت و می گفت و پدر هم گوش می داد و گوش می داد و گوش می داد. چه خوش روزگاری بودی آن روزها...

- هنوز طعم دودی نان های تنوری اش زیر زبانم است و صدای تق تق عصای چوبی اش در گوشم بالا و پایین می رود...

- کاش همکلاسی ها و هم دانشکده ای هایم، همکارم بودند. کار کردن در فضای لمپنی خود نشان از کفران گناهان زیادی است!!

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :