به ياد پدر

 شاید این یکی از تنها پستهایی باشه که توی وبلاگم بیشتر از بقیه نوشتم . هرچند زیاده اما اگر  تونستید بخونید.

اگر از من بپرسند تلخ ترین روز زندگی ات چه روزیه ؟ می گم : 20 مهر 1380

تازه وارد دبیرستان شده بودم.

درسها داشت یواش یواش پیش می رفت. هوا کم کم سرد می شد.برگهای زرد روی زمین می افتاد.

از اینکه توی دبیرستانی درس می خوندم که داداش بزرگترم اونجا درس می خوند خیلی خوشحال بودم.مهمتر از اون حضور پدرم توی اون دبیرستان خیلی بهم امید و دلگرمی

 می داد.

                                                 اما  حیف ...

درست یادمه جمعه 20 مهر ما ه بود.صبح زود بابام طبق عادت معمول من و داداشم رو صدا زد تا با هم بریم بیرون.جایی که بابام اونجا بزرگ شده بود و اون محله اش رو خیلی دوست داشت مخصوصا با تجدید بنای مسجد اون محل عشق و علاقه اش رو به همه ثابت کرد.هرچند خیلی ها تحملش نمی کردن و زخم زبونش می زدن.

تا ظهر کارهامون رو انجام دادیم و برگشتیم خونه.بعد از ناهار و کمی استراحت پدرم دوباره  آماده شد که برگرده  همون محلشون. این عادت همیشگی اش بود. به ما هم پیشنهاد داد که دوباره همراهی اش کنیم اما ،ما هم طبق معمول بهونه ی درس رو آوردیم و از رفتن طفره رفتیم.

                                       بابام رفت ،اما ...

شب شد.کم کم داشت از ساعتی که همیشه بابام می اومد می گذشت .ولی نه !مسئله ای نبود .ما خودمون رو داشتیم  توجیه می کردیم .

با اینکه خاله ی مادرم هم مضطرب و نگران اومد خونه امون اما ،همچنان چیزی نفهمیدیم.

به همین سادگی،هیچ چیزی  نفهمیدیم.

تا اینکه خواهرم  پنهانی من رو فرستاد بیرون تا برم یه سر و گوشی آب بدم.

سوار دوچرخه شدم و آرام آرام خودم رو رسوندم نزدیک بیمارستان.

چیزی رو که می دیدم باورم نمی شد.

وای خدای من!چقدر شلوغ بود.همه ی آشنایان و نزیکان اونجا بودند.

از دور داشتم نگاهشون می کردم.

یه عده شوکه بودند،یه عده این طرف و اون طرف می رفتن،یه عده هم گریه می کردن.

تازه اون موقع فهمیدم که چه خبره...

گلوم پر از بغض شد .پاهام سست شده بود.

نمی تونستم برگردم خونه.می خواستم گریه کنم .

یواش یواش به سمت خونه رفتم .نزدیک خونه صدای شیون و ناله  رو شنیدم ،مامانم و بقیه هم فهمیده بودند.

وای خدای من! باورمون نمی شد.

یعنی به همین سادگی بابام  رو از دست دادیم!

بابایی که 49 سال بیشتر نداشت.

بابایی که ما رو به همین راحتی تنها گذاشت.

بابایی که هنوز خودم نشناختمش.

بابایی که با رفتنش همه ی معادلات زندگی من بهم خورد.

چه آرزوهای محالی ...

                                                   به مناسبت ششمین سالگرد بهترینم

                                                                         روحش شاد

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :