ابهت شکست

با چشم خودم منفور شدن یه اسطوره رو دیدم؛یه محبوب .

اصلا باورم نمی شد.یه ذره دیر رسیدم ورزشگاه.توی راه هی خدا خدا می کردم که دوباره نگهبانهای ورزشگاه به این کارت خبرنگاری ام گیر ندن.صدای تماشاگرها حتی تا  بیرون از ورزشگاه هم به گوش می رسید.

خدا رو شکر نگهبانها رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم؛وقتی داخل جایگاه رفتم  استقلال یک گل جلو بود.هنوز درست و حسابی نشسته بودم که استقلال گل دوم رو هم به پیکان زد.

صدای سوت و خوشحالی و بوق و کرنا به آسمون می رسید.همه غرق شادی بودن تا اینکه ...

پیکان یه گل زد.هیچ کس باورش نمی شد.پیکان یه گل به استقلال زد؟

تازه این اول کار بود :پیکان گل تساوی رو هم زد که هیچ ؛نیمه ی دوم هم بازی  تونست گل سوم رو بزنه و برنده ی این دیدار شیرین بشه.

وقتی پیکان گل سوم رو زده بود توی پوست خودم نمی گنجیدم؛باورم نمی شد که ورق  به همین سادگی برگرده؛همه ی خوشحالی ها به گریه و فحاشی تموم بشه.

نمی تونستم زیاد خوشحالی کنم دور تا دورم خبرنگارهای استقلالی نشسته بودند و مغموم پایان بازی رو تماشا می کردن.

اواخر بازی بود که تعداد زیادی از هواداران علیه حجازی شعار دادند و خواستار جدایی وی شدند.از طرف دیگر عده ای که مشخص بود از باشگاه پول می گیرند به حمایت از حجازی پرداختند:حجازیه کاپلو       تیم رو ببر دسته

برای اولین بار بود که دلم برای حجازی داشت می سوخت؛وقتی بازیکنها داشتن می رفتن رختکن تماشاگراها حسابی به باد فحششون گرفتن.هرچند که خیلی از اونها یا بهتره بگیم همشون داشتن گریه می کردن.

به همین راحتی اسطوره استقلالی ها نابود شد...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :