و من چه دانستم که چه شبی است

دیشب صدای خرده شیشه هایی به گوش می رسید

که خدا

با دستان خود

آنها را جارو می کرد

و صدای اشعاری که خدا

زیر لب هایش زمزمه می کرد

دیشب هم درفش پیروزی جسم به اهتزاز در آمد...

 

+ هر چند ماه نصفه و نیمه و حسود روی ستارگان گردی از نور می پاشد اما فکر می کنم دیدن آسمان "ورقلمبیده"(!) اینجا از روی پشت بام کاهگلی خانه قجرساخت با در دست داشتن خوشه ای انگور و کنسرت جیرجیرکها چند ساعتی به عمرت اضافه می کند و غم روزگار را از روحت پاک...

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :