بیگار ی کشیدن تا کی؟

الان  که دارم این پست رو توی بلاگ می ذارم دقیقا مصادف با زمانیه که با سر دبیر و دبیر خبرگزاری جر و بحثم شده.
اونوقت شما بگید که مرتضی ! آخه چرا قدر نمی دونی ؟ چرا از کارت راضی نیستی؟
دوست دارم از همین فضا استفاده کنم و اعتراضم رو نسبت به سر دبیرم بنویسم :


- آقای ... دوست دارم بدونم که شمایی که اینقدر سطح توقعاتتون از یه خبرنگار حق التحریر بالاست پس چرا یه کم قدر این بدبخت رو نمی دونید؟


- چرا من باید دو تا از درسهام رو باید تا مرز حذف شدن پیش برم که به اساتید گرام !! التماس کنم؟


- چرا وقتی برای پوشش خبری به ورزشگاه می رم کارتم رو صادر نمی کنید تا من با هزار تا سلام و صلوات و التماس و قسم و هزار تا کوفت دیگه برم داخل؟


- چرا وقتی برای پوشش خبری تمرینات میرم و دقیقا سه ساعت زیر بارون و هوای سرد می ایستم و تمام عضله هام نم می کشن اصلا به روی خودتون هم نمیارین؟


- چرا در مقابل یه حقوق بسیار ناچیز از من کاری به اندازه ی یه خبرنگار قراردادی و حتی رسمی می خواین؟
-بد تر از اون اینکه پست ترین جمله رو دیروز از زبون آقای ... مسئول خبرنگارای حق التحریر شنیدم که گفت:"مر تضی یه فکری به خاطر کلاسات بکن که بد جوری داره ما رو اذیت می کنه!"


به خدا همون جا بود که می خواستم برگردم و هر چی از دهنم در میاد بهش بگم،ولی درست همون موقع حرفم رو خوردم و به خودم و زمین و زمون فحش دادم.



دوست دارم از همین جا به عرض آقایان برسانم که اگر مشکلی دارن می تونن برن سراغ یه خبرنگار دیگه و هم خودشون رو راحت کنن هم ما رو.مطمئن باشن که من این روزا رو فراموش نمی کنم هر طور شده و به وقتش تلافی می کنم!
از اینکه توی این رشته درس می خونم از اینکه توی این کار مشغولم مثل ... پشیمونم .هر چند که از دید دیگران من یه آدم موفق هستم.


از این حرفا گذشته امروز جشن تولد یکی از بچه های خوابگاهه،قراره که امشب یه مراسم جشنی داشته باشیم .از همون نوع جشنای باحال که فقط توی خوابگاه ها اون هم از نوع دانشجویی اش بر گزار می شه.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :