به خدا زور داره

سر کار

- امروز هم مثل بقیه ی روزها اومدم سر کار اما حسابی کلافه بودم. خب خداییش جمعه ها خیلی زور داره آدم از خواب و درسش بزنه (خیال نکنید درس خونما .اینا همه اش بهونه اس !!‌)و بره سر کار در حالی که بقیه ی بچه ها توی خوابگاه تا ساعت ۱۰ خوابن.

- بدتر از اون اینکه وقتی میای اینجا تازه بفهمی قرار نیست که بازی استقلال و نفت رو به ورزشگاه بری. بلکه بهت می گن که باید بری ورزشگاه انقلاب کرج برای پوشش خبری بازی سایپا.حالا چرا این رو دیگه خدا می دونه.

- یادمه دفعه ی قبل که برای اولین بار رفتم ورزشگاه انقلاب دقیقا دو ساعت طول کشید که برگردم خوابگاه چون این استادیوم توی خیابون باغستانه و هیچ آژانسی هم حاضر نیست شما رو با کمتر از ۱۵ هزار تومان به این نا کجا آباد ببره.

دقیقا  ۱۵ دقیقه بعد از گذاشتن این پست برای رفتن آماده میشم.

خوابگاه

- از خوابگاه هیچی ندارم که براتون (یعنی در اصل برای خودم) بنویسم. جز اینکه دیشب یه سناریوی از پیش تعیین شده با بچه های اتاق بغلی انجام دادیم که حاصلش یک ساعت خنده ی بریده بریده ی ما بود.

- از طرفی غذاهای خوابگاه هم داره سر به فلک می ذاره.یعنی کافیه که موقع تحویل غذا یه چند دقیقه ای رو در کنار آشپز خونه بمونی تا از نوش جان کردن هر چی خوراکی سیر بشی!

- جا داره  غذاهای خوابگاه رو به ترتیب اولی!! براتون ذکر کنم:

۱- باقالی پلو با گوشت

۲- تن ماهی با پلو و زعفران

۳- قیمه پلو

۴- کباب سوخته یا خام

یعنی بعد از خوردن این غذاهاست که باید خودت رو برای یک دوره ی طولانی مدت بستری شدن در رختخواب آماده کنی.

این پست رو هم از روی بی حوصلگی و تنها برای رفع کتی نوشتم.اگر خیلی ساده اس تنها علتش همینه!

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :