چشم ها را باید شست!

باور کنید بهار بود
آینده‌ی موهومِ آن کودکِ چسبِ‌زخم‌فروش،
که پُشتِ صورتِ بی‌لبخندش شادی‌هایی مُرده داشت؛

باور کنید بهار بود
جوانیِ زنی که در مضیقه‌ی زمان،
دودِ اسفندش را به خوردِ بی‌خیالیِ ماشین‌ها ‌می‌داد؛

باور کنید بهار بود
بغضِ دردناکِ گلوی کارگری که
پدرِ شرمنده‌ی غم‌گینِ بدبختی بود؛

باور کنید بهارْ
شکل‌ها و معناهای مختلفی دارد،
برای آدم‌های مختلف؛

باور کنید بهارْ
پدرانِ بی‌شماری را مچاله کرده،
مادران زیادی را شکسته
و کودکانِ بس‌یاری را گریانده؛

باور کنید بهارْ
می‌تواند این‌همه که به‌ نظر می‌رسد زیبا نباشد.

 

- از بلاگ غم خاک-

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :