جامانده از بازی پرسپولیس - تراکتور

سکوت و سرما در تاریکی پشت محوطه ورزشگاه آزادی مونتاژ می‌شود. ساعت از 9 گذشته و اتوبوسِ بازیکنان، 15 دقیقه قبل استادیوم را ترک کرده. حالا، ورزشگاه خالی است. پیاده به سمت در خروجی حرکت می‌کنم. اینبار از ترحم خبرنگاران دیگر هم خبری نیست که روزی با بوق ماشین‌هاشان ارتباط نیمه کلامی را کدگذاری می‌کردند که "بیا تا یه جایی برسونیمت"! از تایپیست می‌خواهم به خاطر تاریکی تلفن را قطع کند: "چشمام به زور جلوی پامو می‌بینه، خودم بهت زنگ می‌زنم".

سرما برای لرزاندنم کار سختی ندارد. نه از دستکش و کلاه خبری است، نه از لباس گرم آنچنانی. دستانم را به انتهایی‌ترین قسمت جیبم تبعید می‌کنم، بلکه گرمای بیشتری نصیب‌شان شود. کار از "ها" کردن هم گذشته، نفسم زور گرم کردن ندارد. چشمانم را می‌بندم و با قطع شدن سرفه‌ها، جراتی پیدا می‌کنم تا نفس عمیقی بکشم. هوای سرد به شش‌هایم نرسیده که خیلی زود تاوان این نفس عمیق را با سرفه‌های ممتد دیگر می‌دهم...

استیصال و درماندگی در این شب پاییزی ناخودآگاه پرتابم می‌کند به پنج سال پیش. به سرمای پاییز و زمستان 86، وقتی که تصمیم گرفتم برای همیشه قید این کار را بزنم... بی اختیار شروع می‌کنم به فحش دادن. در تاریکی ورودی غربی ورزشگاه با خودم بلند بلند حرف می‌زنم و از اینکه بعد از پنج سال دوباره برگشته‌ام سر خانه اول دردم می‌گیرد. یکبار دیگر نفس عمیق می‌کشم تا به سرفه کردن بیفتم و درد این "یادآوری" را فراموش کنم، اما اینبار سرفه یاری‌م نمی‌کند...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :