سردترين روز عمر

می خوام چهارشنبه شب هفته ی گذشته رو به عنوان یکی از سردترین روزهای تاریخ ۲۰ ساله زندگی ام ثبت کنم.

طبق معمول هر چهارشنبه بعد از تموم شدن کلاس با حالی به تمام معنا گرفته به سمت ایسنا اومدم.  وقتی رسیدم یه نگاهی به پاهام انداختم و دیدم از بس آب تو کفشم رفته صدای شلپ شلوب میده. برای من خیلی ناراحت کننده است که بعد از کلاس برم سر کار.

اومدم توی ایسنا دیدم از دبیر و سر دبیر گرفته تا آبدارچی دارن برف بازی می کنن و فقط کم مونده رحیمیان (مدیر عامل جدید ) دست به برف بزنه. دیدن این صحنه به ناراحتی ام بیشتر دامن می زد.

این تازه اول کار بود ؛ درست بعد از اینکه یه مصاحبه با کربکندی سر مربی تیم فوتبال شهرداری بندر عباس گرفتم سر دبیر من رو خواست و بهم گفت که باید به جلسه ی کمیته ی انتقالی که قراره ساعت ۴ شروع بشه برم.

من رو می گی بعد از شنیدن این حرف خشکم زد. اصلا انتظارش رو نداشتم.حالا قرار بود یه برنامه هم  برم .این دیگه از به ایسنا اومدن هم غیر قابل تحمل تر می نمود.

با بدبختی و عصبانیت هر چه تمام تر از ایسنا اومدم بیرون و از انقلاب یه ماشین دربستی برای خیابون سئول ( فدراسیون فوتبال ) گرفتم . جالب اینکه این راننده راه رو درست و حسابی بلد نبود و دقایقی نیز مورد لطف ایشون قرار گرفتم.

از همه این حرفا گذشته رفتیم توی فدراسیون و تا ساعت ۳۰ : ۷ شب علاف بودیم تا اینکه بالا خره صفایی فراهانی و کیومرث هاشمی از جلسه بیرون اومدن. پشت سر اونا هم رغبتی سخنگو بیرون اومد و بعد از جلسات متعدد گفت که آرتور جورج سرمربی تیم ملی ایران شده.

فاجعه بار ترین قسمت کار مربوط میشه به زمانی که من و دو تا دیگه از خبرنگارا قصد خوندن خبر رو داشتیم. وای که تا اون روز من نمی دونستم سرما چیه.

 با کفشای خیس توی برف راه رفتن زمانی که داره برف می باره و تو مجبوری توی یکی از دستات برگه خبر و توی دست دیگت  گوشیت رو بگیری یعنی کبود شدن انگشتای دست و پا و بالا و پایین رفتن فک ( حتی بیشتر از سرعت پیستون ماشین !!)  که تا ۲ ساعت کنار شوفاژ نشستن هم نمی تونه کمکی بهش بکنه.

در هر حال فکر می کنم انتخاب  آرتور جورج به عنوان سر مربی به این همه دردسر و بدبختی اش نمی ارزید. یعنی واقعا نمی ارزید.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :