تا کشاورزی پیشه‌ات شد

می‌گوید از دستم ناراضی هستی. این را با احتیاط می‌گوید. روی مبل نشسته و به جای نگاه کردن به صورتم، به فرش خیره می‌شود. بعد از آن بگو مگوی تاسوعا که خط قرمزهایِ شیشه‌ای را با صدایِ "سنگی"نم شکستم، محتاط‌تر حرف می‌زند. که مبادا دوباره رگ گردنم بیرون بزند. که مبادا دوباره "مقدسات" را زیر تیغِ زبانم، مُثله مُثله کنم.

می‌گوید از دستم ناراضی هستی. کِشوی یکی از خواب‌هایش را بیرون می‌کشد و بُریده بُریده، دقایقی دوباره تو را به زمین تبعید می‌کند. نگران می‌شوم که مبادا "زمینی" شدن دردسرسازت شود. یاد خواب‌های خودم می‌افتم. از بهشتی که برای خودت ساخته‌ای. از اینکه با اکراه به بهشتت راهم می‌دهی. او مثل همیشه درست می‌گوید. از دستم ناراضی هستی.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :