شب بی روح عاشورا

تا به حال همچین شب عاشورای بی روح و دلگیری رو سراغ نداشتم.

یادمه تا همین سال گذشته و طی دوران دانشجویی ایام عاشورا رو از تهران می کوبیدیم می اومدیم شهرستان برای عزاداری و هیئت و ... اما نمی دونم چی شده که امسال اصلا هیچ گونه حسی نسبت به محرم و عاشورا و غیره ندارم. 

 سالهای گذشته همین موقع با هیئت محل پدری ( مزرعه خطیر ) به سمت منطقه ی شهرینان حرکت می کردیم و بعد از عزاداری توی اون حسینه و صرف شام ( یه قورمه سبزی به تمام معنا ) به حسینه ی مرکز شهر می رفتیم  و اونجا هم عزاداری و زنجیر و سینه زنی و بوی اسفند و پیراهن مشکی و علامت و نخل و یه عزاداری کامل.

اما امسال چی ! از شدت سرما ( سرمایی که خودمون واسه خودمون درست کردیم ) توی خونه کز کردیم و پای تلویزیون و مداحی های مصنوعی و یه شب کاملا خنثی. خنثی هم نه! چون از شدت دلگیری از خنثی بودن هم یه چیز پایین تر.

نمی دونم چرا اینطور شده اما؛ هر چی هست به خود آدم بر می گرده. توی این شکی ندارم که مشکل از طرف خودمه نه شب عاشورا و سرما. اینا همش بهونه ای بیش نیست .

نمی دونم چرا هر سالی که می گذره بدتر از سال گذشته می شه و اون روح و لطافت و زیبایی و ... از وجود آدم (‌لااقل من )‌کم می شه.

 

 

 

  

نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٦
تگ ها :