خواب

شب بود. چراغا کم نور بودن و  سو سو می زدن.


 صدای صلوات مردانی به گوش می رسید  که به استقبال حاجیان رفته بودند.تاریک بود اما بوی تند دود اسفندحس می شد. تنها چهره ها قابل دیدن بود. رنگ قرمز خون گوسفندان کف کوچه ها رو جلا داده بود.


 تو این لحظه بود که دیدمش. بر خلاف اونچه که تصور می کردم ریشش رو از ته زده بود و به نظر کور می رسید. وقتی دیدمش بی اختیار به طرفش رفتم . جوونتر از اون چیزی بود که در نظر داشتم. موهاش هم کم پشت تر از حالت معمولی بود.


هر چند که گرمای محبتش رو حس نکردم اما با توجه به پنداشته هام همینقدر که جواب سلامم را هم داده بود خودش کلی بود. از در خونه ی چند زایر گذشتیم و با هم دقایقی صحبت کردیم. وقتی به خودم اومدم از من خواست تا براش آژانس بگیرم تا بره . من از این جدایی ناراحت بودم اما اون رفت ...
 
- طرف مورد صحبت در این خواب یکی از عارف ترین و معروفترین روحانیون حاضر در ایرانه اما به هر کسی که برای تعبیر این خواب مراجعه می کردم با بی تفاوتی رو به رو می شدم.

- بالاخره بعد از مدتها یکی از دوستان در سفرش به قم این خواب رو برای یه روحانی روشن دل تعریف و اون عزیز هم خواب رو تعبیر می کنه...


-  من که هنوز باورم نمیشه اینقدر نسبت به خیلی از موارد بی توجه بودم !

 

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :