تولد در پایتخت

1- حالا شده است 10 سال و یک هفته از آغاز زندگی نیمه مستقل و بعدترها مستقل؛ از روزی که دست سرنوشت ما را در دامن تهران گذاشت. دامن؟ همیشه از تهران و شلوغی‌هایش فراری بودم. تعطیلاتِ من در تهران سه یا چهار روز بیشتر دوام نداشت. همه خانواده می‌ماندند و من و بابا، گاهی دو هفته زودتر از بقیه بر می‌گشتیم. من از جنس تهران نبودم. منِ عاشقِ درخت و سبزه و کوه و پرنده را چه به تهران، چه به سیاهی و دود و شلوغی و سر دردش!

2- وقتی نتیجه نهایی کنکور اعلام می‌شود، خشکم می‌زند. نمی‌دانم خوشحال باشم یا ناراحت. از آن همه انتخاب و آن همه رشته، درست می‌افتم وسط شهری که فراری‌اش بودم و دوستش نداشتم. از شهری که کابوس گم شدن در شلوغی‌هاش در ناخودآگاهم تیر می‌کشید. مجتبی می‌آید و دلداری ! می‌دهد که تهران جای خوبی است برای پیشرفتت و فلان و بیسار.

3- حالا شده است 10 سال و یک هفته. حتی تصورش هم روی تمام ذهنیاتت ناخن می‌اندازد که یک دهه و یک هفته چطور می‌تواند اینقدر زود گذشته باشد؛ می‌خواستم 10 اتفاق شاد و سرنوشت ساز و غم انگیز و شوکه کننده این 10 سال را نبش قبر کنم که دیدم کار، کار من نیست؛ باشد و بماند برای فرصتی دیگر.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :