بهم گفت اصلا نگران پولش نباش و خیالت راحت که ما هستیم. تا خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم، بغضم ترکید. تا حالا اینقدر خودم رو خالی و بی پشت و پناه احساس نکرده بودم. اشکهام از وسط خیابون شروع شد تا رسیدم کنار در ورودی مترو. رفتم یه گوشه و پشت به جمعیت، زار زدم از نبودنت.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :