قبل از قهرمانی برسپولیس

ساعت ۳۰ :۱۰

همین حدود بود که رسیدیم ورزشگاه. سیل تماشاگرا بود که هجوم می بردن به سمت در. همه جا قرمز بود.هوا به شدت گرم. هر چند که طبقات پایین هنوز جا داشت اما فقط بلیط طبقه ی بالا بهمون رسید.

چیزی نگذشت که خودمون رو بین ۸۰ هزار نفر تماشاچی دیگه که چند ساعت زودتر از ما اومده بودن ورزشگاه دیدیم. به ساعت اسکوربورد که نگاه کردیم ۱۱ بود.وای از ساعت ۱۱ تا ۱۶ چی کار کنیم؟؟

من که خودم رو زیر پیراهن محمد ( که از تنش در آورده بود) از یکطرف از نور خورشید و از یه طرف از دود سیگاری هایی که انگار نه انگار توی یه میدون ورزشی بودن قایم می کردم. هوا اونقدر گرم بود که در عرض سی دقیقه دو تا بستنی خوردیم. تازه بطری آبی رو هم که همراه خودمون آورده بودیم توسط مامورا  همون اول دم در گرفته شد.

ساعت حوالی ۱۲:

اوج هجوم تماشاگرا به ورزشگاه همین ساعت بود طوری که فکر می کنم درهای ورودی استادیوم در همین ساعات بسته شد. دیگه جای سوزن انداختن نبود. این وضعیت برای طبقه ی دوم که صندلی نداره و تماشاگرا روی سکوهای سیمانی میشینن افتضاحه.

ساعت حوالی ۱۳:

 گلاب به روتون خواستیم بریم دستشویی و یه آبی به سر و صورت بزنیم برگردیم. با هزار زحمت و التماس و خواهش و دست و پا له کردن خودم رو به اولین پله و خروجی رسوندم. کارم  تموم شد و نمازم رو هم خوندم. اینجا بدبختی (از دید محمد) و خوشبختی (از دید خودم ) شروع شد.

ساعت حوای ۱۴ :

خواستم برگردم دیدم تمام راههای برگشت به جای اولم مسدود شده و هیچکس نمی ذاره برم بالا. اینجا بود که به خودم فحش می دادم که چرا از اول نزدیک درهای خروجی نشسته بودیم که این بلا سرمون نیاد. به هر کسی می گفتم که رفیقم اون بالاست و جا دارم و بلیط و ... هیچکی گوشش بدهکار نبود که نبود. توی همین دقایق یه چند تا هم ضربه باتون از مامورین دلسوز!!! نیروی انتظامی خوردم.

ساعت حوالی ۱۴:۳۰:

درست در هاگیر واگیر کتک و فحش و بغض گلو بودم که یه دفه جرقه های امید و خوشحالی تو ذهنم جلز ولز کرد. کارت خبرنگاری اسبق رو در آوردم و با هزار پز و افاده اون رو به مامورا نشون دادم و  خودم رو به طبقه پایین رسوندم و جایگاه خبرنگارا و محیط مطبوع و شیرینی و چایی و آب خنک و از همه مهمتر امنیت.

- وقتی ورزشگاه سرشار از یه نوع طرفدار باشه اونوقت شعار دادن واقعا حالی به حولیه

- توی جایگاه خبرنگارا چندتا از بهترین دوستای سابقم رو هم بعد از چن ماه دوری زیارت کردم.

- خدا رو شکر که پرسپولیس قهرمان شد همین.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :