دلسوزیِ عمو

داشتم دروغ می‌گفتم. سردرد نداشتم. آنقدر گریه کرده بودم که  فقط می‌خواستم چشمهای خیسم را نبیند. حتما شک کرده بود که در را باز کرد و داخل آمد. هرچه گفتم شام نمی‌خورم و می‌خواهم بخوابم، به حرفم گوش نکرد. برق را روشن کرد. سرم را به اکراه از بالش جدا کردم ولی به صورتش نگاه نکردم. صدا و چشمها دقایقی قبل‌تر رسوایم کرده بود که آنقدر ایستاد تا همراهی‌اش کنم.

# بابا

# دلتنگی

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩٥
تگ ها :