از همه چیز

هشتاد و دومین مطلب وبلاگم رو در حالی می ذارم که هیچ انگیزه ای برای نوشتن نیست و از سر بیکاری دارم با کلیدهای کامپیوتر بیهوده بازی می کنم و کلید پاک کن رو مدام فشار می دم تا بتونم جمله ها رو صحیح به کار ببرم.

تو شهرستان که باشی خیلی ساده از کنار خیلی از اتفاقات می گذری بدون اینکه حس و حال توجه کردن  به اونا رو داشته باشی.اما ذکر یه سری  از مطالب برای تجدید خاطره در سالهای آینده  و سهیم شدن اون با دیگران بد نیست:

- اگر شما توی یه سوپر مارکت کار کنین و یه بچه ای رو ببینین که با گریه و زاری و ملتمسانه از بابا و مامانش می خواد که براش "لپ لپ" یا "چیسپ" بخرن و بابا و مامان هم از بی پولی بچه رو با کتک از مغازه بیرون کنن چه حالی بهتون دست می ده؟

- دیروز دومین بازی لیگ فوتبال خاکی رو هم  مقابل تیم نسرون شکست خوردیم.البته این دفه من روی نیمکت بودم  و سهمی توی شکست نداشتم!!

- می گم مرگ دور از خونه هم یه وقتایی بد نیستا!!حداقل توی این هوای گرم .دیروز در حالی که ما از شدت گرما عرق می ریختیم و از بی آبی له له می زدیم یه راننده آمبولانس قالبهای یخ رو تیکه تیکه می کرد و می ریخت روی جنازه ی یه بنده خدایی که نزدیکای اصفهان تصادف کرده بود و  قرار بود جنازه بدون بو تا مشهد برسه .خدایی خیلی وحشتناک بود این صحنه.

- جای همه ی شما خالی و گوش شیطون کر هفته ی آینده دو تا عروسی توپ از بستگان تو راهه. برا همین جمعه این هفته دوباره می رم یا میام تهران.

- دلم واسه دانشکده(تاکید می کنم دانشکده و نه خوابگاه) یه ذره شده.واسه همون حیاط فسقلی و کوچولو،واسه همون چایی های جوهری و در نهایت واسه بچه ها...

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :