حجت

باد خنکی در شهر وزیدن گرفت. همه با ناگاه سردشان شد.همه به ناگاه متاثر شدند.همه قبل از آنکه صدای قران به گوش برسد متاثر شدند.همه به ناگاه سیاه پوش شدند.همه به ناگهان در سوگ" حجت " نشستند.

 

باد خنکی در شهر می وزد.برگهای زرد از روی درختان به زمین تبعید می شوند.جنازه ی جوانی دیگر  به خاک سپرده می شود.مرگی سبز از راه می رسد.

 

"حجت رحال" یکی دیگر از جوانان پاک نطنز،یک دوست خوب و یک تازه داماد ،نامی که اینبار از سبد قرعه ی مرگ بیرون آمد  تا او نیز به جمع جوانانی در آید که عنوان ناکام را همراه خود دارند.

  
نویسنده : مرتضی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :